تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
ناگزيريم از اينكه گاهى يك لفظ را در برابر چندين معنا وضع كنيم . * مراد از « هو فاسد . . . الخ » چيست ؟ اينست كه : دليل مذكور فاسد و باطل است و چهار پاسخ به آن داده است . * مراد از « لوضوح امتناع الاشتراك فى هذه المعانى . . . » چيست ؟ اولين پاسخ جناب آخوند است به دليل متوهم ، مبنى بر اينكه : قبول داريم كه الفاظ متناهى و معانى نامتناهى است و لكن وضع به لحاظ لفظ نمىباشد بلكه به اعتبار معناست ، به عبارت ديگر تابع معنا و تابع تكثير معنا وضع مىشود . حال از آنجا كه معنا نامتناهى است ، مستلزم وضع‌هاى نامتناهى است و چنين امرى از انسان محدود و متناهى محال است . به عبارت ديگر : عدم تناهى معانى ، مستلزم عدم تناهى وضع است ، و عدم تناهى وضع با بشرى كه محدود و متناهى است ، تناسبى ندارد . * مراد از « و لو سلّم لم يكد يجدى الا فى مقدار متناه . . . » چيست ؟ دومين پاسخ جناب آخوند است به دليل متوهم مبنى بر اينكه : 1 - الفاظ در برابر معانى كلى وضع شده‌اند ، كليات هم امور متناهى و معدودى هستند . 2 - مصاديق كليات و جزئيات معانى كليه امور متكثر و بىشمارند . 3 - نيازى نيست كه الفاظ در ازاء مصاديق و جزئيات وضع شوند . پس : نفس وضع الفاظ در برابر كليات ما را بىنياز از وضع الفاظ در برابر جزئيت مىكند . به عبارت ديگر : اگر خدا را هم واضع بدانيم و به حكم
( أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً )
بگوييم ، او مىتواند براى يكايك موجودات و معانى اسمى گذاشته و لفظى وضع كند . مىگوييم : 1 - وضع الفاظ براى معانى موضوعيت ندارد . 2 - وضع الفاظ براى معانى جهت رفع نياز مستعملين است . 3 - بشر مستعمل متناهى است . 4 - بشر متناهى ، نيازهايش هم متناهى است . 5 - وضع الفاظ ( از جانب خدا ) در قسمت زائد بر متناهى بىفايده و لغو است . 6 - كار لغو و بيهوده از جانب خداى حكيم انجام نمىشود . پس : اوضاع نامتناهى علاوه بر اينكه محال‌اند ، مورد نياز هم نمىباشند .