ناگزيريم از اينكه گاهى يك لفظ را در برابر چندين معنا وضع كنيم .
* مراد از « هو فاسد . . . الخ » چيست ؟
اينست كه : دليل مذكور فاسد و باطل است و چهار پاسخ به آن داده است .
* مراد از « لوضوح امتناع الاشتراك فى هذه المعانى . . . » چيست ؟
اولين پاسخ جناب آخوند است به دليل متوهم ، مبنى بر اينكه :
قبول داريم كه الفاظ متناهى و معانى نامتناهى است و لكن وضع به لحاظ لفظ نمىباشد بلكه به اعتبار معناست ، به عبارت ديگر تابع معنا و تابع تكثير معنا وضع مىشود .
حال از آنجا كه معنا نامتناهى است ، مستلزم وضعهاى نامتناهى است و چنين امرى از انسان محدود و متناهى محال است .
به عبارت ديگر : عدم تناهى معانى ، مستلزم عدم تناهى وضع است ، و عدم تناهى وضع با بشرى كه محدود و متناهى است ، تناسبى ندارد .
* مراد از « و لو سلّم لم يكد يجدى الا فى مقدار متناه . . . » چيست ؟
دومين پاسخ جناب آخوند است به دليل متوهم مبنى بر اينكه :
1 - الفاظ در برابر معانى كلى وضع شدهاند ، كليات هم امور متناهى و معدودى هستند .
2 - مصاديق كليات و جزئيات معانى كليه امور متكثر و بىشمارند .
3 - نيازى نيست كه الفاظ در ازاء مصاديق و جزئيات وضع شوند .
پس : نفس وضع الفاظ در برابر كليات ما را بىنياز از وضع الفاظ در برابر جزئيت مىكند .
به عبارت ديگر :
اگر خدا را هم واضع بدانيم و به حكم
( أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً )
بگوييم ، او مىتواند براى يكايك موجودات و معانى اسمى گذاشته و لفظى وضع كند . مىگوييم :
1 - وضع الفاظ براى معانى موضوعيت ندارد .
2 - وضع الفاظ براى معانى جهت رفع نياز مستعملين است .
3 - بشر مستعمل متناهى است .
4 - بشر متناهى ، نيازهايش هم متناهى است .
5 - وضع الفاظ ( از جانب خدا ) در قسمت زائد بر متناهى بىفايده و لغو است .
6 - كار لغو و بيهوده از جانب خداى حكيم انجام نمىشود .
پس : اوضاع نامتناهى علاوه بر اينكه محالاند ، مورد نياز هم نمىباشند .