اولا : قبول نداريم كه اشتراك لفظى سبب اجمال شده و در نتيجه به فهم و ادراك معانى اخلال وارد مىكند .
زيرا : با اتكال و اعتماد بر قرائن اين اجمال از بين مىرود ، چونكه هميشه اينطور نيست كه قرائن مخفى بوده و بر مراد دلالت نداشته باشند .
از طرفى شما چه دليل داريد كه قرائن نوعا خفيّه است ، ممكن است متكلم بر قرائن جليّه اعتماد كند و مقصودش را تفهيم نمايد .
فى المثل : اگر بگويد رأيت عينا باكيا ، مخاطب به سرعت و به روشنى مىفهمد كه مراد وى از كلمه ( عينا ) چشم است و نه معانى ديگر ( عين ) .
ثانيا : از آنجا كه اغراض منضبط نبوده و امكان دارد كه غرض خود القاء الفاظ مجمله باشد تا هركس از مراد متكلم آگاه نشود ، نمىتوان ادعا كرد كه اشتراك مخلّ به حكمت وضع و سبب نقض غرض از آن است .
به عبارت ديگر :
گاهى مصلحت اقتضاء مىكند كه متكلم ، مراد و مقصودش را با اشاره و در لفافه بيان كند و غرضش به اجمالگويى تعلّق بگيرد .
لذا در چنين مواردى و براى نيل به مقصود مانعى ندارد كه از الفاظ مشترك كه طريقى مطلوب و صحيح استفاده نمايد .
حاصل اينكه : مقالهء شما قابل اعتماد نبوده ، از ادلّهء شما مىگذريم .
* مراد از « كما انّ استعمال المشترك فى القرآن ليس بمحال . . . الخ » چيست ؟
در حقيقت پاسخ به آن امر دوم است كه در آنجا : برخى از بزرگان از جمله صاحب فصول فرمودهاند : استعمال الفاظ مشترك در قرآن محال است و با مقام حكمت پروردگار سازگار نيست اگرچه استعمالش در كلام ديگران بلامانع است .
* دليلشان بر اين مدّعى چيست ؟
اينست كه :
1 - اگر مشترك لفظى همراه با قرينه ، استعمال شود موجب تطويل بىفايده است .
يعنى : وقتى مىتوان يك مراد و مقصود را با يك لفظ بيان كرده چرا آن را با دو لفظ بيان كنيم كه موجب طولانى شدن بىفايده باشد .
2 - اگر مشترك لفظى بدون قرينه در قرآن استعمال شود باعث اجمالگويى بوده كه با مقام
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 313
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص٣١٣