تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
2 - و اذا حللتم فاصطادوا ، كه جواز صيد است بعد از محلّ شدن . 3 - مقدمات حكمت ، كه وجودشان در كلام دليل بر ارادهء اطلاق است . در اينجا آنچه سبب اصلى تبادر معانى و نتايج مزبور است همان قرينه است . حال : چنين تبادرى را تبادر مع القرينه مىنامند . * با توجه به مطالبى كه گذشت چه تبادرى علامت حقيقت است ؟ تبادر حاقى و مستند به خود لفظ علامت حقيقت است و نه تبادر مع القرينه ، چرا كه هر معناى مجازى مىتواند به كمك قرينه از لفظ به ذهن تبادر كند . * حاصل و نتيجهء اين مقدمه چيست ؟ آنجا كه يقين داريم تبادر حاقى بوده و مستند به خود لفظ است به يقين خود ترتيب اثر داده و آن تبادر را علامت حقيقت دانسته ، مىگوييم اين معنا ، معناى حقيقى لفظ است . و در مواردى كه يقين داريم تبادر مستند به قرينه است باز به يقين خود عمل كرده مىگوييم اين علامت حقيقت نيست . * انما الكلام در چيست ؟ در مواردى است كه تبادر وجود دارد لكن ما در استناد آن تبادر به قرينه و يا به خود لفظ شك داريم . * آيا اصل و قاعده‌اى وجود دارد كه حكم چنين شكى را روشن كند ؟ صاحب قوانين در ج اول ، ص 14 ، و صاحب فصول در ص 33 ، مىفرمايند : اصل عدم قرينه را بعنوان راه عبور از اين شك برگزيده‌اند و فرموده‌اند ، در چنين مواردى از اصل عدم قرينه استفاده كرده مىگوييم : ان‌شاءالله قرينه‌اى در ميان نمىباشد . سپس نتيجه مىگيريم كه تبادر مستند به خود لفظ بوده و علامت حقيقت است . * مراد جناب آخوند از « فلا يجدى اصالة عدم القرينة فى احراز . . . » چيست ؟ عدم قبول اصل مزبور مىباشد بدين معنا كه مجرد اصالة عدم قرينه موجب آن نمىشود كه احراز كنيم انسباق به نفس لفظ استناد داشته باشد چرا كه دليلى نداريم كه اصل مزبور اعتبارش تا اين حد باشد ، بلكه اين اصل تنها در احراز مراد متكلم حجت است و نه استناد معنا به نفس لفظ . پس : اين اصل در ما نحن فيه و قابل استناد نمىباشد . * مراد از پاسخ مزبور چيست ؟ بيان كنيد . بايد بدانيم كه :