* مراد از « من نفسه و بلا قرينة علامة كونه حقيقة فيه . . . » چيست ؟
اينست كه : آن تبادرى علامت حقيقت است كه معنا ، از نفس لفظ و حاق كلمه لكن بدون هيچ قرينهاى به ذهن متبادر شود .
به عبارت ديگر :
نه قرينهء شهرت ، نه كثرت استعمال ، نه مقدمات حكمت در تبادر اطلاقى و نه قرائن خاصه هيچيك در اينجا در انتقال معنا از لفظ به ذهن دخالت ندارد .
* منظور از « بداهة . . . الخ » چيست ؟
دليل بر علامت حقيقت بودن تبادر مورد نظر است مبنى بر اينكه :
اگر لفظ براى آن وضع نشده بود ، نبايد معنا از صرف الوجود آن متبادر شود ، به عبارت ديگر :
وقتى هيچ قرينهاى در بين نيست و لفظ كاملا برهنهء از قرينه است معذلك با شنيدن لفظ اسد ، حيوان مفترس به ذهن مىآيد ، اين تبادر علامت حقيقت بودن لفظ در آن معناست .
* مفهوم عبارت اخير چيست ؟
اينست كه : اگر لفظ اسد ، براى حيوان مفترس وضع نشده و حقيقت در آن نبود و نسبت معناى مذكور به لفظ اسد مثل ساير معانى ذهنيه اسد بود ، نبايد از ميان اينهمه معنا ، اين يكى به ذهن بيايد .
* مراد از « كيف يكون علامة مع توقفه علم العلم . . . الخ » چيست ؟
طرح مهمترين اشكالى است كه بر تبادر شده است و آن مسئله دور است .
* حاصل اشكال چيست ؟
اينست كه : چگونه مىشود تبادر در معنا از لفظ را علامت حقيقت قرار داد و حال آنكه تبادر متوقف است بر علم ، بدين معنا كه معناى متبادر موضوع له لفظ است .
حال :
اگر علم به موضوع له ؛ متوقف بر تبادر باشد ، دور لازم مىآيد .
به عبارت ديگر :
1 - بلا ترديد تبادر مخصوص عالم به وضع است و نه جاهل به وضع .
2 - تبادر متوقف بر علم به وضع است .
پس : تا علم به وضعى نباشد ، تبادرى هم در كار نيست .
از طرفى شما مىخواهيد :
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 134
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص١٣٤