حارث همدانى همراه با گروهى از شيعيان أمير المؤمنين على عليه السّلام ، وارد حضور آن بزرگوار شد ، و من نيز در بين آنها بودم . حارث با قد خميده راه مىرفت و عصاى خود را بر زمين مىزد و بيمار بود . على عليه السّلام كه خيلى به ايشان علاقمند بود ، فرمود : چه شده است حارث ! گفت : مصائب روزگار به من رسيده أمير مؤمنان ! من تشنهء دشمنان تو هستم كه با تو خصومت مىورزند .
فرمود : در چه زمينه با من دشمنند ؟ گفت : برداشتى كه از شخصيت و مقام تو دارند ، گروهى به افراط و غلو گرائيدهاند و گروهى ميانه روى كوته بينانه دارند ، و گروهى هم مردد سرگردان هستند ، نمىدانند كه چه كارى بكنند فرمود : اى اخا همدان ، همين قدر اظهار نظر من براى تو بس ، كه بهترين پيروان من ، گروه ميانه رو هستند ، غاليان و عقب افتادگان نيز سرانجام به آنها ملحق مىشوند . آنگاه گفت كه پدر و مادرم فداى وجود تو باد ، خواهشمندم كه اين غبار شك و ابهام را از دلهاى ما بزداى ، و در اين مورد ما را بصيرتى بده .
فرمود : اين اندازه كه گفتم ، براى تو كافى است ، و حقيقت در اين بيان نهفته است .
براستى كه دين خدا را ، با مردان نمىتوان شناخت ، بلكه با آيات بر حق اوست كه مىتوان شناخت دينى پيدا كرد . تو حق را شناس ، مردان حق را هم خواهى شناخت .
اى حارث ، همانا حق ، بهترين سخنان است . و مجاهد ، كسى است كه از آن پرده بردارد و آن را آشكار كند . اينك من حق را به تو معرفى مىكنم ، گوش فرا بده ، و آنگاه به كسانى كه در بين ياران خود شايسته مىدانى ، بگو .
آگاه باش كه من بندهء خدا و برادر رسول اللَّه هستم ، اولين ياور او بودم . و او را - از آن هنگام كه آدم بين روح و جسد بود - باور داشتم . آنگاه بدان كه من ، در ميان امت نيز ، نخستين يار او بودم . بدين ترتيب اين ما بوديم كه نخستين طرفداران حق ، و واپسين گرويدگان حقيم . اى حارث ، آگاه باش كه من يار
الغدير ( فارسي ) — صفحة 50
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٥٠