زيبايان را خوار مىداشت ، و همهء جوارح و اندامها بتماشاى جمالش حيران مىشدند . هنگامى كه به يمن كوچ كرد ، رئيس يمن به احترام او كمر بست ، و او را به منصب قضاوت گماشت ، و پرتو آمالش آنجا تابيدن گرفت ، و چهره و ديدهء آرزوهاى خوب مردم ، همواره بسوى او خيره بود ، و همگان از گلهاى محاسن و نكوئيهايش ، گلچين و بهره گيرى مىكردند . و اين احوال ادامه داشت تا زمانى كه روزگار آن امير سپرى شد ، و كار يمن به تباهى و نابودى كشيد ، و شاعر ما هم به سوى زادگاه و خاندان خود بازگشت . و پس از دوران خوشى ، دورهء اندوه و درد فرا رسيد ، چنان كه در بعضى از نوشتهها ، به اين موضوع اشاره كرده است :
« هنگامى كه پس از مرگ مرحوم سنان پاشا ، به يمن بازگشتم ، بعد از تشرف به مجلس قضا در آن سرزمين ، اقامت در زادگاه را برگزيدم . اما ياد آورى آن انديشهها كه در گنجينهء خاطرم نقش بسته بود ، مانع نشد از اين كه كارى اختيار نكنم . لذا كار تدريس را در اين شهر محترم پيش گرفتم ، و دوباره پس از گذشت روزگارى در اين كار دست يازيدم . و لكن اين سرزمين ، نمىتوانست با اين كار . پاسخگوى همهء نيازها و خواستهها باشد » .
از آن پس ، همواره در شهر و زادگاه خود اقامت گزيد ، و زره صبر و شكيبايى بر تن كرد ، تا روزگار زندگانىاش بپايان رسيد ، و بهره اش از حيات تمام شد .
پس از اين ، از سخنان منثور او ، حدود سيزده صفحه نقل كرده است ، و از اشعار او در صدر كتابى ، اين ابيات است :
- اين نظم تست ، يا گوهرهايى است كه برشته كشيده شده يا اخترانى است كه در افق مىدرخشند ؟
- آيا اين كلام تو است ، يا سحرى است كه خرد را واله و شيدا كرده ؟
الغدير ( فارسي ) — صفحة 216
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢١٦