محكوم شوقمندى است و جفاى دوست در او كارگر شده . پس بيا از حديث عشق سخن بگو ، و در سراى آن كسى را بزن ، كه در بزرگوارى بىهمتا است .
روى به مدح كسى بيار ، كه در بزرگواريها و كرامات ، يگانه است ، و بمدارج بزرگ و قلهء افتخار نائل گرديده است ، و به بلندترين اوج معالى رسيده و دشمنانش لباس كوچكى و حقارت پوشيدهاند او در سخنورى به مقامى رسيده كه ترا از غايات و اهداف ديگرى در اين زمينه بسنده است .
بيان هيچ سخنور توانايى ، نتواند ده يك مناقب و اوصاف او را وصف كند و بشمار آورد .
او كعبهء اقتداى بزرگان ، و منار رفيع پژوهندگان كمال است .
همهء مفاخر ، در اختيار او است ، و ديگران ، غير او را بر خود پناه نمىگيرند .
آنگاه كه در درياى تيرهء انديشهء غوطه ور مىشوى ، اوست كه همچون روزى روشن جان ترا نورانى و پر فروغ مىكند . او دريايى است كه وصفش پايان پذير نيست و تو از دريا بگو تا به آسانى بتوانى بيان كنى و بر اميدواران درگاه بزرگيهاى خود احسان مىكند ، و بر جويندگان عطايش زر مىبخشد .
همچون دخترى آراسته و زيبا ، كه دامن خود فروهشته و ناز و كرشمه مىبارد .
با جامه اى خز به سوى تو مىخرامد ، و به سوى تو خم و راست مىشود .
با مشك و عبير ، مشكفشانى مىكند ، و در ميان بهترين جامهها - كه عاريتى نيست - خودنمايى مىكند ، و بر تو شكوهء دل خود را - از اينكه فرزندانش بر او ستم كرده ، و پيمان او را شكستهاند - فرو مىخواند . آنان خواسته بودند كه اين شعله و آتش را خاموش گردانند ، لكن از اجراى اين قصد خود ، ناكام شدهاند ، و با ناله و درد درونى ، با سرشكستگى و هلاكت ، دور شدهاند .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 152
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٥٢