آنكه بر تن نزار من كه از درد فراق لاغر و ناتوان گشته است ، بنگرد ، دلش به حال من مىسوزد گريه مىكند كه از روى رحم و شفقت بر من ، مىگويد :
آيا نگفتم كه توانائى ندارى ، و درد جدائى را بر نمىتابى ؟ ! .
و نيز گفته است :
اى ماهى كه ظلمت فراقت تن مرا پريشان و رنجور كرده ، آنجا كه از من روى برتافتى ، آرام و شكيبم از دست برفت . ترا سوگند ، آن چشمان تو چه رازى در برداشت و با دل رنجور من چه اسرارى مىگفت و من چگونه از عهدهء پاسخ آن مىتوانم برآيم .
« سيد عطار » - قدس سره - در ( الرائق ) اين اشعار شيخ بهائى را كه در ضمن آن پيغمبر بزرگوار صلَّى اللَّه عليه و آله را مدح كرده آورده است :
همهء كائنات ، اشارت بر اين دارد كه تو هدايتگر و بيم دهنده و مژده آورنده اى . تو از نور الهى پيدا گشته اى ، و از هر نور جلال تو ، نورد دگرى مىتابد . بر روح تو روح القدس نازل شده ، و دل تو در قلب عالم هستى مستتر است .
اين وجود تو است ، كه قطب كائنات ، تفسير آن است ، و تو نيز اسرار خدا را بر عالميان بازگو مىكنى .
تو از جانب خداوند ، بر پايگاه و منزلتى جاى گرفته اى ، كه چشم جهانى با حسرت بسوى آن نگران است :
و سيد مدنى در « السلافة » ابيات زيرا را از وى نقل كرده است :
« اى دو يار من ، درد شيفتگى عشق را از من بزدائيد ، با ورود من به راه بيفتيد .
عشق مرا بانگ زد ، و عقل دعوت او را پذيرا شد ، پس شما اى ياران مرا رها كنيد ، و بيش از اين بر نكوهش من پاى نفشاريد ! زيرا هر كس بوى مستى
الغدير ( فارسي ) — صفحة 131
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٣١