تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
آستانهاى پاك بوسه زن ، هرگاه پرسند كه بهائى را حال چگونه است ؟ بگو كه از شوق دلباختگى ، زار و ناتوان گشته و از بين رفته است . و گفته است : اى باد ! قصهء عشق و شيفتگى خود را بر تو فرو مىخوانم . هرگاه از طوس بگذرى ، ضريح پيشواى مرا ببوس ، و بگوى كه بهائى از مهر تو از دست رفته است . باز گفته است : بر آن دلبر زيبا دل بسته‌ام كه همواره ، در معرض آزمون او قرار گرفته‌ام ، و هرگز دل رنجورم از جدايى او آرام ندارد ، بسا كه به قصد شكوه ، بر آستانش رهسپار شدم ، لكن از لذت ديدارش بىاختيار شكايت خود را از ياد برده‌ام . و نيز گفته : اى غائب از نظر كه هرگز از دل نمىروى ، رسيدن به تو منتهى آمال من است . مپرس كه ايام فراق بر من چگونه گذشته است ، به خدا سوگند كه در بدترين احوال سپرى شده است اين رباعى در « السلافة » چنين آمده است : اى ماه كه در شب تيره پرتو افشانى مىكنى و خيالت همواره در دلم قرار دارد ، از آن هنگام كه از من جدا شدى ، بر اندوه دلم افزودى . مپرس كه ايام فراق بر من چگونه گذشته ، به خدا سوگند كه در بدترين احوال سپرى شده است و سيد در سلافه اين ابيات را از شيخ بهائى آورده است : اى ماه كه در ميان ظلمت پرتو مىافشانى ، با وصل خود ، مرا زنده و با هجران خود نابودم مىسازى ، ترا به خدا شتاب كن و خون مرا بريز ، چرا كه من طاقت شب فراق ندارم . و از اوست :