آستانهاى پاك بوسه زن ، هرگاه پرسند كه بهائى را حال چگونه است ؟ بگو كه از شوق دلباختگى ، زار و ناتوان گشته و از بين رفته است .
و گفته است :
اى باد ! قصهء عشق و شيفتگى خود را بر تو فرو مىخوانم . هرگاه از طوس بگذرى ، ضريح پيشواى مرا ببوس ، و بگوى كه بهائى از مهر تو از دست رفته است .
باز گفته است :
بر آن دلبر زيبا دل بستهام كه همواره ، در معرض آزمون او قرار گرفتهام ، و هرگز دل رنجورم از جدايى او آرام ندارد ، بسا كه به قصد شكوه ، بر آستانش رهسپار شدم ، لكن از لذت ديدارش بىاختيار شكايت خود را از ياد بردهام .
و نيز گفته :
اى غائب از نظر كه هرگز از دل نمىروى ، رسيدن به تو منتهى آمال من است .
مپرس كه ايام فراق بر من چگونه گذشته است ، به خدا سوگند كه در بدترين احوال سپرى شده است اين رباعى در « السلافة » چنين آمده است :
اى ماه كه در شب تيره پرتو افشانى مىكنى و خيالت همواره در دلم قرار دارد ، از آن هنگام كه از من جدا شدى ، بر اندوه دلم افزودى .
مپرس كه ايام فراق بر من چگونه گذشته ، به خدا سوگند كه در بدترين احوال سپرى شده است و سيد در سلافه اين ابيات را از شيخ بهائى آورده است :
اى ماه كه در ميان ظلمت پرتو مىافشانى ، با وصل خود ، مرا زنده و با هجران خود نابودم مىسازى ، ترا به خدا شتاب كن و خون مرا بريز ، چرا كه من طاقت شب فراق ندارم .
و از اوست :
الغدير ( فارسي ) — صفحة 130
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٣٠