سوگند بمقام پيامبر ، كه برگرديد كه صبرم تمام شده ، اما تير مژگانم در اين دورى و جدائى بر من رحم نكرده است .
خيال و آرزوى ديدارتان پيوسته در دل دارم و دلم مدام در شور و تپش است .
بر آن باد صبا كه از سوى شما بر من گذرد ، خطاب كرده و مىگويم :
خوش آمدى و چه نيكو آمده اى . بر تو درود باد ، اين دل عاشق از ديدارتان عاشق شده و فراق شما دل و جان مرا اسير كرده است .
دل من از مهر آن صاحب خان هرگز خالى مباد ( 1 ) .
چه خوش است آن ديارى كه شما را برگرفته ، و همچون پرتو آفتاب بر استخوانهايم گرماى محبت داده است .
هرگز آن روز جدائى را كه شما را ترك گفتم ، و اشك بر خسار آورده و داغ بر دل گذاشتم ، فراموش نمىكنم .
عشق و دلباختگيم ، هرگز از دندانهاى او دور و فراموش نمىشود .
و خفاجى در « ريحانة الالباء » رباعيهاى زير را از او نقل كرده است :
چه شبهايى كه از درد فراق شما ، به روز آوردم و با شوق دل همنوا بودم .
( در اين بزم شبانه ) همواره ، اندوه همدم من ، و بيخوابىام نقل مجلس ، اشكم شراب ، و مژگانم ساقى اين بزم به حساب مىآمد .
با آب دهانم اندوه مىخوردم و درد خود را در كام فرو مىبردم آنگاه كه به ياد او مىافتادم و به ياد مىآوردم كه او مرا از ياد برده است .
و نيز گفته است :
بر آن دوست و همدمى كه از مردم و از ياران كناره گرفته ، يا با آنان
هامش
( 1 ) مراد از صاحب خال ، زيبا و با كمال است . و بين خال و خالى ، لطيفهء جناس وجود دارد .