تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
سوگند بمقام پيامبر ، كه برگرديد كه صبرم تمام شده ، اما تير مژگانم در اين دورى و جدائى بر من رحم نكرده است . خيال و آرزوى ديدارتان پيوسته در دل دارم و دلم مدام در شور و تپش است . بر آن باد صبا كه از سوى شما بر من گذرد ، خطاب كرده و مىگويم : خوش آمدى و چه نيكو آمده اى . بر تو درود باد ، اين دل عاشق از ديدارتان عاشق شده و فراق شما دل و جان مرا اسير كرده است . دل من از مهر آن صاحب خان هرگز خالى مباد ( 1 ) . چه خوش است آن ديارى كه شما را برگرفته ، و همچون پرتو آفتاب بر استخوانهايم گرماى محبت داده است . هرگز آن روز جدائى را كه شما را ترك گفتم ، و اشك بر خسار آورده و داغ بر دل گذاشتم ، فراموش نمىكنم . عشق و دلباختگيم ، هرگز از دندانهاى او دور و فراموش نمىشود . و خفاجى در « ريحانة الالباء » رباعيهاى زير را از او نقل كرده است : چه شبهايى كه از درد فراق شما ، به روز آوردم و با شوق دل همنوا بودم . ( در اين بزم شبانه ) همواره ، اندوه همدم من ، و بيخوابىام نقل مجلس ، اشكم شراب ، و مژگانم ساقى اين بزم به حساب مىآمد . با آب دهانم اندوه مىخوردم و درد خود را در كام فرو مىبردم آنگاه كه به ياد او مىافتادم و به ياد مىآوردم كه او مرا از ياد برده است . و نيز گفته است : بر آن دوست و همدمى كه از مردم و از ياران كناره گرفته ، يا با آنان
هامش
( 1 ) مراد از صاحب خال ، زيبا و با كمال است . و بين خال و خالى ، لطيفهء جناس وجود دارد .