در بدترين احوال بسر مىبرم . هرگاه باد شمال بوى شما را به من آورد ، من يمين ( 1 ) از شمال و سر از پا نمىشناسم .
* * *
چه خوش است آن بادى كه از « ذى سلم »
و از تپههاى نجد و سعد و علم ، بر من بوزد ،
اندوهان و غمها را از جان من بزدايد ، با وزش اين باد آرزوها بدست مىآيد و غم جانكاه از بين مىرود .
* * *
اى يارانى كه در « حزوى » و « عقيق » آرميدهايد ، اين دل من توان دورى شما را ندارد . آيا بر وصال شما راهى وجود دارد ، يا همه درهاى وصال بسته است ؟
* * *
بر دلتنگى و فراوانى اندوهم نكوهش نكنيد ، دل من از آهن و سنگ نيست .
مطلوب من از دست رفته ، و يار و دلبرم از من دور افتاده است ، و هر لحظه جگرم شعله مىكشد .
* * *
هر آنكه شوق و اشتياق مرا بر ساكنان حجون دريابد ، گويدم اين شوق و عشق نيست بل ديوانگى است .
اى آنكه ملامتگر منى ، از من چه مىخواهى ؟ كه دلى بيمار و خردى پاى بسته دارم .
* * *
هامش
( 1 ) يمين در اينجا دست راست و شمال : دست چپ است .