و در حديثى مرفوع از « عبد اللَّه بن عمرو » آمده : « هر كس يك مرد معاهد ( 1 ) را بكشد ، بوى بهشت به مشامش نمىرسد ، در حالى كه بوى بهشت پس از چهل سال نيز عطر خود را مىدهد و هر كس زن معاهده اى را بنا حق بكشد ، خداوند بهشت را بر او حرام مىكند و بوى بهشت را نيز نمىتواند ببرد » .
احاديث فراوان ديگرى در اين زمينه هست ، كه حافظان و پيشوايان حديث در صحاح و مسانيد جمع كردهاند و « حافظ منذرى » بخشى از آنها در « الترغيب و الترهيب » 3 : 120 - 123 گرد آورده است .
با وجود اين آيات و احاديث ، ديگر نيازى نبود كه « معاويه » نصايح كسانى مانند « عايشه » را بشنود ، همان كسى كه خود او نيز در ريختن خونهاى هزاران هواداران اسلام كه همه را فرزندان خود مىدانست باكى نداشت ، چنان كه شاعر گويد :
« او با سپاهيانش با شقىترين مردم سوار بر تختى بر بصره لشكر كشيد و در جنايتى كه انجام داد ، همچون گربه اى قصد داشت كه فرزندان خود را بخورد » ( 2 ) .
آرى ، « حجر » سلام اللَّه عليه با روى سپيد و پيشانى گشاده به پيشگاه خدا شتافت . و نيكنام و نيكبخت و مظلوم ، و در حالى كه حقوقش غصب شده بود و آغشته به خون و بندهاى ظلم و ستم بر دست و پاى ، از دنيا رفت .
به هنگام پايان زندگى ، نماز خواند و اين سخنان بر زبان آورد : « بندهاى آهنين را از من بر نداريد ، و با خونم غسل بدهيد و با همين لباسهايم دفن كنيد كه من در حال پيكار مىميرم » و در عبارت ديگر آمده كه گفت : « ما بر راه صراط با
هامش
( 1 ) مشرك يا نامسلمانى كه با مسلمين پيمان دارد .
( 2 )جاءت مع الاشقين فى هودج
تزجى الى البصرة أجنادها
كانها فى فعلها هرة
تريد أن تأكل اولادها