سپس « عبد الرحمن بن حسان » را آوردند . « معاويه » به دو گفت : « بگو به بينم اى برادر ربيعه ، درباره على چه مىگوئى ؟ » گفت : « مرا رها كن و از من مپرس كه اين براى تو بهتر است » . گفت : « به خدا سوگند كه ترا آزاد نمىكنم تا دربارهء على سخن بگوئى » . « عبد الرحمن » گفت : « گواهى مىدهم كه على از كسانى بود كه خدا را همواره ياد مىكرد ، همواره امر به معروف و نهى از منكر مىنمود و از مردم در مىگذشت » . « معاويه » گفت : دربارهء عثمان چه مىگوئى ؟
گفت : « او نخستين كسى است كه باب ستم را گشود و درهاى حق را بست » . گفت :
« خودت را به كشتن دادى » . گفت : « بلكه در وادى محشر ، تو خودت را به كشتن دادى نه ربيعه - يعنى كه در آنجا از قبيله او كسى نيست كه چنين سخن بگويد - آنگاه معاويه نماينده اى به طرف « زياد » فرستاد و نوشت : « اما بعد ، اين عنزى بدترين كسى است كه من مىفرستم . آن كيفرى را كه شايستهء اوست ، در حق او معمول بدار ، و به بدترين وضع ممكن او را بكش . » وقتى او را پيش « زياد » آوردند ، او را به ناحيه « قس الناطف » ( 1 ) فرستاد و در آنجا زنده بگورش كردند .
كسانى از ياران حجر ، كه با او كشته شدند عبارتند از :
« شريك بن شداد حضرمى » ، « صيفى بن فسيل شيبانى » ، « قبيصة بن ضبيعه عبسى » ، « محرز بن شهاب منقرى » ، « كدام بن حيان عنزى » و « عبد الرحمن بن حسان عنزى » .
و گروهى از ياران حجر كه آزاد شدند عبارتند از :
« كريم بن عفيف خثعمى » ، « عبد اللَّه بن حويه تميمى » ، « عاصم بن عوف بجلى » « ورقاء بن سمى بجلى » ، « ارقم بن عبد اللَّه كندى » ، « عتبة بن اخنس سعدى » و « سعد بن نمران همدانى » .
مأخذ اين فصل ( معاويه و حجر بن عدى و يارانش - صفحهء - ) بدين قرار
هامش
( 1 ) محلى است در نزديكى « كوفه » بر كرانه شرقى « فرات » .