تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
مىكنيد يا نه ؟ « گفتند : « نه ، بلكه او را دوست داريم » . هر يك از ماموران ، يكى از آنها را گرفت تا بكشد . « قبيصة بن ضبيعه » بدست « ابو شريف بدّى » افتاد و « قبيصه » به او گفت : « بدترين افراد در بين قبيله تو و قبيلهء من در امان است و تو مرا مىكشى . بگذار غير تو مرا بكشد » . « حضرمى » او را گرفت و به قتل رساند و « قضاعى » هم دوستش را كشت . « حجر » به آنها گفت : « بگذاريد من دو ركعت نماز بخوانم . سوگند به خدا ، هرگز وضو نگرفته‌ام ، مگر آنكه دو ركعت نماز خوانده‌ام » . گفتند بخوان . او نماز خواند . سپس بازگشت و گفت : « به خدا كه تا كنون نمازى كوتاهتر از از اين نخوانده بودم . و هرگاه نبود كه شما خيال كنيد كه بخاطر ترس از مرگ نماز را طول مىدهم ، هر آينه اين دو ركعت را طول مىدادم » . سپس گفت : « خدايا ما از تو دربارهء امت خود يارى مىخواهيم . مردم كوفه عليه ما شهادت دادند و مردم شام هم ما را مىكشند . به خدا سوگند كه هرگاه مرا بكشيد ، من اول مسلمانى خواهم بود كه در وادى شام سلوك كرده و نخستين مردى از مسلمانان خواهم بود كه سگها بر او فرياد خواهند كرد » . « هدبه اعور » پيش آمد ، در حالى كه گوشتهاى زانوانش به لرزه افتاده بودند ، گفت : « هرگز گمان نداشتم كه تو از مرگ نهراسى . من ترا آزاد مىكنم تا از دوست خود تبرى كنى » . گفت : « چرا از مرگ نترسم ، در حالى كه قبر خود را آماده و كفن خود را گسترده مىبينم و شمشير بالاى سرم بركشيده‌اند . به خدا من هرگاه از مرگ مىترسم ، سخنى كه خدا را به خشم آورد بر زبان نمىآورم » . آنگاه گفتند گردنت را خم كن . گفت : « اين خونى است كه من هرگز به ريختن آن كمك نمىكردم » . آنگاه او را جلو آوردند و گردنش را زدند و يك يك افراد را بدينسان كشتند ، تا آنكه هر شش نفر كشته شدند .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 82 | جمعي از مترجمين / جليل تجليل / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)