تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 60

مساهمون:

ص٦٠
رو گردانى و تبرّى از على عليه السّلام به مردم برساند . آنگاه برخاست و خطبه اى خواند و بر « عثمان » رحمت فرستاد ، و بر يارانش درود نثار كرد ، و بر قاتلانش نفرين كرد . پس از او « حجر » برخاست و همانسان كه با « مغيره » سخن گفته بود ، آغاز سخن كرد . « زياد » شش ماه در كوفه و شش ماه در بصره اقامت مىكرد . سپس به بصره بازگشت و « عمرو بن حريث » را جانشين خود در كوفه معرفى كرد . زمانى به او خبر دادند كه « حجر » ، شيعيان على عليه السّلام را به دور خود جمع كرده ، و آنها لعن بر « معاويه » را آشكارا بر زبان مىآورند ، و از او بيزارى مىجويند ، و از « عمرو بن حريث » روى گردانده‌اند . پس وارد كوفه شد و به قصر آمد ، آنگاه از آنجا بيرون شد و بالاى منبر رفت و قباى حرير و جامهء خزكبود بر تن كرده بود ، در حالى كه « حجر » هم پيشاپيش او در مسجد نشسته بود ، و بيشتر اصحابش پيرامون او را گرفته بودند . پس شروع كرد به خطبه خواندن و مردم را بيم داد و چنين گفت : اما بعد ، و سرانجام ستم و گمراهى بسى وخيم است . اين مردم نزديك شدند آنگاه تكبّر كردند و غرور دامنگيرشان شد . مرا امين شناختند ، لكن به خداوند جرأت و جسارت كردند . هرگاه با درمانى كه من مىكنم ، شما بهبود پيدا نكنيد و به استقامت نيائيد ، من ديگر هيچ هستم ، هرگاه « حجر » را از كوفه برندارم ، و او را عبرت ديگران قرار ندهم . واى بر تو اى حجر ! عشا با پاى خود به دامن گرگ آمده است ( سرحان مردى بود كه به گرگ برخورد و گرگ او را دريد و خورد ) . آنگاه به « شداد بن هيثم هلالى » ، فرماندهء پليس ، دستور داد كه « حجر » را بياورند . او آمد ، و ياران « حجر » گفتند : او نمىآيد و ما از شما بيزاريم ، و به نمايندهء لشگر توهين كردند و لعنت فرستادند . اين امر را به « زياد » خبر دادند . « زياد » گفت : « اى مردم كوفه ! آيا با يك دست اختلاف مىاندازيد ، و با دست ديگر آشتى مىكنيد ! بدنهايتان در اختيار من است ، لكن دلباختهء اين ديوانهء
الغدير ( فارسي ) — صفحة 60 | جمعي از مترجمين / جليل تجليل / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)