تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
و به دست جرائم سپرده است . يارانش عتاب كنان از او متفرق شدند و معاويه گيرندهء خون عثمان ولايت امور را به كف گرفته است ، پس اى مردم بيعت كنيد و جانتان را به خطر ميفكنيد » . پس بيعت كردند . آنگاه سعد بن عاص ناپديد شد . هر چه گشت ، او را نيافت . پس از چند روزى خطاب به مردم گفت : اى مردم مكه ، من شما را بخشيدم و مبادا كه مخالفت كنيد . پس به خدا سوگند هرگاه مخالفت بكنيد ، كسى را بر شما مىگمارم كه از ريشه شما را برمىاندازد ، و اموالتان را مىگيرد ، و خانه هاتان را ويران كند سپس بسوى طائف حركت كرد . ابراهيم ثقفى نقل مىكند : مردى از قريش را به نباله فرستاد كه در آنجا گروهى از شيعيان على عليه السّلام بودند و دستور داد آنها را بكشد . او هم آنها را دستگير كرد و با آنها سخن گفت : مردم گفتند : اينها همه قوم تو هستند . از اينها دست بردار ، تا ما از بسر امان نامه بياوريم ، پس آنها را زندانى كرد و « منيع باهلى » از بين آنها به پيش بسر رفت ، تا از او شفاعت بگيرد و او در طائف بود . آنگاه دربارهء ايشان با او سخن گفت ، و نامه اى خواستند كه آنها را آزاد كند . او هم وعده داد و نامه را به تأخير انداخت ، به گمان اينكه آن قريشى كه مأمور قتل بود ، همه را كشته است و اين نامه وقتى برسد كه او همه را كشته باشد . سپس اين نامه را نوشت و منيع آن را به منزل خود آورد و به خانهء زنى كه در طائف به منزل او وارد شده بود : رفت ، او را نيافت ، ورداى خود را روى ناقه انداخت و سوار شد . روز جمعه و شب شنبه به حركت خود ادامه داد و هنگام طلوع به نباله رسيد . مردم را بيرون آورده بودند كه بكشند و نامهء بسر نرسيده بود . مردى از آنها را آوردند ، مردى از اهالى شام او را زد ، لكن شمشيرش شكست شاميان به يكديگر گفتند : شمشيرهاى خود را در آفتاب پهن كنيد تا نرم شود ، آنگاه بركشيد . منيع باهلى كه برق شمشيرها را ديد ، لباسش را حركت داد . مردم گفتند : اين سواره خبرى آورده است ، پس او را نگاه داشتند . شتر كه ايستاد ، او پياده شد . با پاى خود