شامل شما نگردد . من ابو هريره را در اينجا به جانشينى خود قرار دادم و مبادا كه با او مخالفت كنيد . سپس به سوى مكه روانه شد .
وليد پسر هشام روايت مىكند : بسر روى به مدينه آورد و بالاى منبر پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله رفت ، آنگاه چنين گفت : اى اهل مدينه رو در روى حاكم قرار گرفتيد و عثمان را آغشته به خون كرديد . به خدا در اين مسجد هر كسى را دستش به خون او آلوده است خواهم كشت . سپس به اصحاب خود گفت : درهاى مسجد را تحت نظر بگيريد ، و مىخواست كه مانع خروج آنها شود . پس عبد اللَّه بن زبير و ابو قيس يكى از بنى عامر بن لوى برخاستند و از او خواهش كردند كه از مردم در گذرد . پس بسر روانهء مكه شد و در نزديكى مكه با قثم بن عبّاس كه از طرف على عليه السّلام حاكم مكه بود ، جنگيد و سرانجام داخل مكه شد . اهالى مكه را ناسزا گفت و سرزنش كرد ، و سپس از مكه رفت و شيبة بن عثمان را به فرمانروايى آنجا برگماشت .
عوانه از كلبى روايت مىكند كه چون بسر از مدينه به مكه حركت كرد و سر راه خود مروان را كشت و اموالى را غارت كرد ، مردم مكه كه خبر آمدن او را شنيدند ، همه اهالى آنجا را ترك كردند و مردم به اميرى شيبة بن عثمان رضايت دادند ، زمانى كه ديدند قثم بن عبّاس از مكه بيرون شده است . گروهى از قريش بر بسر شوريدند و با او رويا روى شدند . او آنها را شتم كرد و گفت :
به خدا كه كسى از شما را ترك نمىكنم و اجازه نمىدهم روحى در زمين شما حركت كند .
گفتند : خدا را درباره اهل و عترت خود به ياد تو مىآوريم . پس ساكت شد .
آنگاه وارد بيت شد و طواف كرد و دو ركعت نماز گزارد و خطاب به آنها گفت :
« خدا را سپاس كه دعوت ما را پسنديد و الفت ما را پديد آورد و دشمن ما را با كشتن و پراكندگى خوار گردانيد . و اين پسر ابو طالب است كه در سرزمين عراق در تنگى و مضيقه به سر مىبرد و خدا او را به سرانجام خطايش گرفتار كرده
الغدير ( فارسي ) — صفحة 36
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٦