درباره اهالى قبور حتى بخشايش زن آواز خوان ؟ يا بر اطلاع آن گور كن از اين راز محفوظ كه شيخ داشت ؟ يا از اين تعجب كنم كه آن زن آوازه خوان ، چگونه در آن لحظه از شفاعت شيخ اطلاع حاصل كرد ؟ و تعجب ديگر اينكه اين زن چگونه بدون هيچ سابقهء آشنائى با اين فقيه از درون قبر درباره كار خود سخن گفته است ؟ بديهى است كه اين اعمال هرگاه واقع نمىشد ، با عدم و نبود هيچ تمايزى ندارند ، لكن تعجب ما از توجه و قبولى است كه بعضى از بزرگان به اين اوهام داشتهاند .
81 . درنگ كردن آفتاب براى « اسمعيل حضرمى »
در جلد پنجم ص 21 « الغدير » گفتيم كه چگونه آفتاب بخاطر « اسمعيل حضرمى » از حركت باز داشته شد ، آنجا كه او و خدمتكارش يك روز سفر مىكردند . به خدمتكار گفته بود : به آفتاب بگو كه درنگ كند ، تا ما به مقصد برسيم . آفتاب درنگ كرد تا آنها به مقصد رسيدند . آنگاه به خادم گفت : آيا اين زندانى را آزاد نمىكنى ؟ خادم فرمان داد كه آفتاب غروب كند . آفتاب هم غروب كرد و فورا شب شد .
اين داستان را ، بهمانگونه كه « سبكى » در « طبقات » خود 5 : 51 ، و « يافعى در » مرآت « 4 : 178 و » ابن عماد « در » شذرات « 5 : 362 و » ابن حجر « در » الفتاوى الحديثيه « ص 232 آوردهاند ، نقل كرديم .
( نويسنده گويد : ) شايد به فتواى شرع هواى نفس ، انسان بتواند اقوال بيهوده را بپذيرد و هر چه دلش مىخواهد به زبان آورد و عقل خود را كنار زده و همچون ديوانگان اظهاراتى بكند . ما از غلو در فضايل به خدا پناه مىبريم .