تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
براى هر نمازى تجديد وضو مىكردم . مثل اينكه در آنجا بخاطر نبودن آب غمگين شدم . در اين اندوه بودم كه ناگهان خرسى ديدم كه با دو پايش راه مىرود و همچون انسانى سبوى سبزى را هم به دست گرفته ، از دور خيال كردم كه آدمى است . به من نزديك شد و بر من سلام كرد و به من سوال علمى عارض شد كه با خود گفتم : اين كوزه و آب از كجا است ؟ خرس به سخن آمد و گفت : اى سهل ، ما گروهى از حيوانات وحشى هستيم كه به عزم محبت الهى و توكل بر او از دنيا قطع رابطه كرديم و هنگامى كه با ياران خود درباره موضوعى صحبت مىكرديم ، ناگاه ندايى بر ما رسيد كه آگاه شويد سهل آب مىخواهد تا وضو بگيرد ، و من هم صراى شرشر آب را مىشنيدم . . . « تا پايان قصه . » روض الرياحين « ص 104 و 105 . « امينى » مىگويد : اين عجائب را از آن خرس گويا و سخنور بپرس كه سبوى سبز بر دست گرفته و از ديگر حيوانات كه به عزم محبت خدا و با توكل بر او از خويش بريده‌اند ، بايد سؤال كرد ، يا از آن دو ملك بپرس هرگاه بتوانى بر آنها راه يا بى و هرگاه برايت ميسر نيست كه اين سؤالات را از اينها بپرسى ، از عقل سؤال كن و خرد را حكم قرار بده و از اين خيالات تباه كننده به خدا پناه ببر .

55 . داستانى كه دو كرامت را در بردارد .

« عبد اللَّه بن حنيف » كه رحمت خدا بر او باد ، گويد : « به قصد حج وارد بغداد شدم ، در حالى كه چهل روز بود نان روز نخورده و جنيد را نديده بودم و طهارت داشتم . كفتارى را بر لب چاهى ديدم كه آب مىنوشد . من هم تشنه بودم . نزديك كه شدم ، كفتار دور شد و آب در ته چاه بود . به راه افتادم و گفتم : خدايا ، محل اين كفتار كجا است ؟ از پشت خطابى آمد كه ترا آزموديم و صبرنداشتى ، برگرد
الغدير ( فارسي ) — صفحة 239 | جمعي از مترجمين / جليل تجليل / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)