مىآورد ، و به خدا پناه مىبريم از سخنى كه بىانديشه بر زبان آيد .
28 ) از « مسرة بن عبد اللَّه خادم » نقل است كه گفته : « كردوس بن محمّد باقلانى » از « يزيد بن محمّد مروزى » و او از پدرش و او از جدش روايت كردهاند كه : از « أمير المؤمنين على » رضى اللَّه عنه شنيدم كه مىگفت و اين خبر را از او ذكر كرده كه : « من در پيش رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله نشسته بودم كه معاويه رسيد و رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله قلم را از من گرفت و به دست او داد و در خود چيزى جز احساس اينكه خدا او را به اين كار امر كرد نيافتم » .
« ابن حجر » اين مطلب را در « لسان الميزان » 6 : 20 ذكر كرده و آن را از ساختههاى « مسرة بن خادم » معرفى كرده و گفته است : « متن آن باطل و اسناد دروغ است » .
و « خطيب » در « تاريخ » خود از طريق همين « مسره » منقبتى را درباره « عمر » و « ابوبكر » آورده و گفته است : « اين حديث دروغ و ساختگى است .
و رجالى كه در اين حديث آمده همه ثقات و بزرگانند ، بجز مسره كه تاريخ شنيدن روايت از ابى زرعه را چهار سال بعد از مرگ او ذكر كرده است » ( 1 ) .
29 ) روايت مرفوعى از « انس » نقل شده : « من شهر علمم و على در آن و معاويه حلقهء آن در است » .
اين حديث را صاحب « المقاصد » و « ابن حجر » در « الفتاوى الحديثيه » ص 197 و « عجلونى » در « كشف الخفاء » 1 : 46 ، 2 نسبت دادهاند .
گمان قاطع من اين است كه اين خرافاتى كه ساختهاند ، جز به منظور
هامش
( 1 ) رجوع شود به جزء پنجم الغدير ص 259 ط 1 .