او اول كسى است كه با جانشين كردن « پسر تبهكار خودش » كه بىپروا فساد مىكرد و نماز را ترك مىنمود ، دين خدا را به بازى گرفت .
او اول كسى است كه بر حرم امن الهى ، مدينهء رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله هجوم آورد ، مردم آنجا را بيم داد و حرمت اين جوار مقدس را نگاه نداشت .
اينها و نظاير اينها ، جرائم و جناياتى است كه « معاويه » در ارتكاب آن گوى سبقت برده است ( 1 ) .
پس آيا درست است و امكان دارد كه از مصدر نبوت دربارهء چنين طاغوت نابكارى كلمهء تعريف و ستايشى صادر شود ، يا از دهان پيامبر عدل و حق و صدق ، واژه اى كه موهّم ثناى وى باشد خارج شود ؟ نه ، هرگز چنين چيزى ممكن نيست .
بلكه پيامبر گرامى ، بزرگترين شخصيتى است كه چنين انسانى را با آنهمه جرائم مىنكوهد . چرا كه اين مرد ، سرسختترين دشمنان آن بزرگوار صلَّى اللَّه عليه و آله هم در جاهليت و هم در اسلام بوده است . هرگاه آن حضرت كوچكترين كلمه اى در ثناى « معاويه » فرموده بود - كه پيغمبر بزرگوار از چنين تصورى منزه است - اين نوعى ترويج از باطل ، نوعى اجازه دادن به گناه و بزرگترين اهانت به حق محسوب مىشود .
« عبد اللَّه بن احمد بن حنبل » گفته است : « از پدرم درباره على و معاويه پرسيدم . گفت : بدان كه على دشمنان بسيار دارد و هر چه دشمنانش خواستهاند در او عيبى بيابند ، موفق نشدهاند . پس دور كسى جمع شدهاند كه با او محاربه و جنگ كرده است و او را در حيله و مكر بر عليه على تحريك نمودهاند » ( 2 ) .
« حاكم » گويد : « از ابو العباس محمّد بن يعقوب بن يوسف شنيدم كه مىگفت :
از پدرم شنيدم كه مىگفت : از اسحاق بن ابراهيم حنظلى شنيدم كه مىگفت :
هامش
( 1 ) ر ك « اوايل » سيوطى و « تاريخ خلفاى » او و « محاضرة الاوائل » سكتوارى .
( 2 ) تاريخ خلفاء سيوطى ص 133 ، فتح البارى 7 : 83 ، الصواعق 76 .