تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
به دار الندوة رفت و سعد را بر تخت خويش بنشاند و شروع كرد به بدگوئى و دشنام دادن به على . سعد برخاست كه برود ، و اعتراض كرد كه مرا بر تخت خويش نشاندى و شروع كردى به دشنام دادن به على ؟ ! به خدا اگر يكى از افتخارى را كه على به دست آورده به دست آورده بودم برايم بهتر از آن بود كه همهء هستى از آن من مىبود . - تا آخر همان روايت - و سعد ضمن سخنانش گفت : تا زنده‌ام هرگز به خانه و نزد تو نخواهم آمد . و برخاست . مسعودى پس از نگارش روايت طبرى مىگويد : در وجه ديگرى از اين روايات تاريخى كه در كتاب على بن محمد بن سليمان نوفلى در اخبار از ابن عائشه و ديگران آمده چنين خواندم كه سعد بن ابى وقاص چون اين حرف را به معاويه زد و برخاست تا برود ، معاويه گوزيد و گفت : بنشين تا جواب حرفت را بشنوى . اكنون بيش از هر وقت در نظرم پست و قابل سرزنشى . اگر راست مىگوئى پس چرا او را يارى نكردى ؟ و چرا با او بيعت ننمودى ؟ ! من اگر از پيامبر ( ص ) آنچه را تو شنيده اى دربارهء على شنيده بودم تا زنده بودم نوكر او بودم . سعد گفت : به خدا من بيش از تو در خور مقامى هستم كه تو دارى . معاويه گفت : بنى عذره نمىپذيرند . قابل توجه اين كه گفته مىشده سعد از مردى از قبيلهء بنى عذره است . ( 1 ) ابن كثير مىنويسد : سعد بن ابى وقاص نزد معاويه رفت . معاويه از او پرسيد : چرا عليه على نجنگيدى ؟ جوابداد : طوفانى تيرگىآور بر من بگذشت ، و گفتم : هش ! هش ! و شترم را پى كرده توقف نمودم تا آن تيرگى و تارى از ميان برخاست . آنگاه راه خويش باز شناختم و پيمودن گرفتم . معاويه گفت : در قرآن ، هش ! هش ! وجود ندارد ، بلكه اين فرمايش هست كه چون دو دسته از مؤمنان با هم به جنگ پرداختند بايد ميانشان را به صلح و آشتى آريد ، بعد اگر يكى از آن دو به ديگرى تجاوز مسلحانه كرد با آنكه تجاوز مسلحانه كرده بجنگيد تا به حكم خدا بازآيد . . . به خدا قسم تو نه همراه تجاوزگر عليه عادل جنگيدى و نه همراه عادل عليه تجاوزگر . سعد گفت : من آدمى نبودم كه با كسى بجنگم كه پيامبر خدا ( ص ) به
هامش
( 1 ) مروج الذهب 1 / 61 ابن جوزى ، پاره اى از اين روايت تاريخى را در « تذكره » ص 12 ، آورده است .