اسلامىيى نصيبش نكرده و نه پيشينهء اجدادى درستى .
به طلحه مىنويسد :
پس از . . . تو قرشىيى هستى كه كمتر از هر فرد قرشى ديگر به قريش بدى كرده اى . اين علاوه بر چهرهء خوشت و دست و دلبازيت و شيوا گوئىات .
تو در ايمان به اسلام پيشاهنگ بودى و نفر پنجم مژده يافتگان بهشتى ، و افتخار و فضيلت شركت در جنگ « احد » ترا است . بنابر اين شتاب كن به كارى كه باعث شود ملت حكومتش را به عهده ات گذارد ، كارى كه از آن كوتاهى نتوانى كرد و نه خدا بدون اينكه به آن اقدام نمائى از تو خشنود خواهد گشت . من اين سامان را زير فرمان تو آوردهام و زيبر ، و او بر تو برترى ندارد ، و هر كدامتان ديگرى را پيش انداخت آن زمامدار خواهد بود و ديگرى جانشيش . خدا شما را بر راه درست هدايت يافتگان بدارد و خردمندى توفيق يافتگان را به شما عنايت فرمايد .
و السلام .
بايد از معاويه پرسيد : اين فضائل و افتخارات كه براى زبير و طلحه بر شمردى و مايهء استحقاق تصدى خلافت دانستى على ( ع ) از آنها بىنصيب بود ؟ ! از فضيلت و افتخار مژدهء بهشت يافتن ياد مىكنى و از اين كه زبير يكى از مژده يافتگان است و طلحه پنجمين نفر ، آيا على ( ع ) نفر دهم هم نبود ؟ ! پس چرا اين فضيلت و افتخار را برايش قائل نشدى و از او سلب كردى و او را ملحد و قاتل ناحق و امثال آن شمردى و چرا طلحه و زبير را اغوا نمودى و به عجله واداشتى مبادا « پسر ابو طالب » زودتر از آنها به خلافت دست يابد ؟ ! مگر آن مژدهء بهشت ادعائى به تنهائى براى اثبات صلاحيت و استحقاق تصدى خلافت كافى است ؟ ! پس چرا سعد بن ابى وقاص را - كه زنده بود و جزو مژده يافتگان به حساب آمده است - براى تصدى خلافت بيحق و نالايق دانستى ؟ ! شايد به اين سبب كه فكر مىكردى از وجود ايندو يا حكومتشان بهتر مىتوانى سوء استفاده كنى و نان به قرض كسى دادى كه به تو بازگرداند ؟ !
عجيبتر حرفى است كه به طلحه مىزند : تو در ايمان به اسلام پيشاهنگ بودى . مگر امير المؤمنين على بن ابيطالب ( ع ) سر آمد پيشاهنگان اسلام و اولين
الغدير ( فارسي ) — صفحة 199
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٩٩