پس از سپاس و ستايش ، شما دعوت كرديد به اطاعت و وحدت ملى و تصميم همگانى . وحدت و تصميم همگانى كه شما به آن مىخوانيد پيش ما است و در اينجا حاصل شده است . اطاعت كردن از رهبر شما را ما نمىپذيريم . رهبر شما خليفهء ما را كشته و وحدت ملى ما را برهم زده و قاتلان ما را پناه داده است . رهبر شما ادعا مىكند كه او را نكشته است . و ما اين حرفش را تكذيب نمىكنيم ، اما از شما مىپرسيم :
قاتلان دوست ما ( يعنى عثمان ) را نديدهايد ؟ ! آيا نمىدانيد رفيق و همراه رهبر شمايند ؟ ! بنابراين آنها را به ما تحويل بدهد تا به قصاص خون عثمان بكشيم ، آنگاه پيشنهاد شما را دائر بر اطاعت و وحدت ملى مىپذيريم .
شبث بن ربعى به او گفت : معاويه ! آيا تو از اين خوشحال خواهى شد كه عمار ياسر را به دست تو بدهند تا او را بكشى ؟ ! جوابداد : چه مانعى دارد ! به خدا اگر پسر سميه را به دست من بدهند او را نه درازاى قتل عثمان - رضى اللَّه عنه - بلكه درازاى قتل ناتل بردهء آزادشدهء عثمان خواهم كشت .
شبث گفت : قسم به خداى زمين و خداى آسمان كه سخن به انصاف و اعتدال نگفتى . نه ، قسم به آن كه خدائى جز او نيست دستت به عمار نخواهد رسيد مگر آنكه جماعتها به خاك و خون كشيده شود و روزگارت تباه و تيره گردد . معاويه گفت : اگر جنگ در گيرد روزگار تو تباه تر و تيره تر خواهد گشت . آن هيئت از نزد معاويه برفتند . آنگاه معاويه بدنبال زياد بن حنظلهء تميمى فرستاد تا بيامد و با او ملاقات محرمانه كرد و به وى - پس از حمد و ثناى خدا - گفت : على رابطهء خويشاونديش را با ما گسسته و حق ما را ضايع كرده و قاتلان رفيق ما را در پناه خويش گرفته است . من از تو يارى مىطلبم تا با خانواده و عشيره ات مرا مدد كنى ، و در برابر خداى عز و جل براى تو تعهد مىكنم كه اگر پيروز شدم ترا به استاندارى هر يك از دو كشور كه تو بپسندى و برگزينى منصوب گردانم . زياد بن حنظله مىگويد : چون معاويه حرفش را تمام كرد خداى عز و جل را سپاس برده و ستايش نمودم و گفتم : من بر راه روشنى هستم كه پروردگارم نموده و بر آنچه به من ارزانى فرموده است ، بنابراين هرگز پشتيبان تبهكاران نخواهم گشت . و برخاسته برفتم . ( 1 )
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى 6 / 3 + كامل ابن اثير 3 / 124 + تاريخ ابن كثير 7 / 258 .