راه دين و دنيايش نسازد و براى سرپيچى از دستورات مكرر و مؤكد پيامبر ( ص ) و تبرئهء خويش از عدم شركت در جهاد داخلى بهانه آورد كه آنها « فتنه » است ؟ ! « آيا مردم پنداشتهاند همين كه بگويند ايمان آورديم واگذاشته مىشوند و به » فتنه « و بوتهء آزمايش در نمىآيند ؟ ! » ( 1 )
پسر عمر كيفر وظيفه نشناسى خويش و فرار از وظيفهء بيعت با مولاى متقيان امير مؤمنان ( ع ) را ديد ، كيفر اين را كه دست بيعت در دست مبارك و فرخندهء پيشوائى كه جان پيامبر اكرم ( ص ) شناخته شده - و پاره اى از وجودش - ننهاد و با آن خليفهء برحقى كه در فرمانبرداريش مهاجران و انصار و خلق همداستان گشته بودند بيعت نكرد و پشت سرش نماز نگزارد و به پيرويش برنخاست . سزاى كارش اين خفت و خوارى گشت كه دست بيعت به حجاج تبهكار داد و بدين گونه پست و ذليل گشت و بدتر از آن كه آن ديكتاتور ددمنش و خود خواه او را پستتر از اين ديد كه دست براى دريافت بيعتش دراز كند و پاى خويش به طرفش دراز كرد و پسر عمر با نهادن دست در پاى حجاج با او بيعت نمود ! و خدا او را به خاطر امتناعش از نماز خواندن پشت سر على ( ع ) به اينطريق كيفر داد كه پشت سر حجاج نماز خواند و به نجدهء از دين برگشته اقتدا كرد ، و همين ذلت و خفت براى كيفر دنيائيش بس ، و كيفر دردناك آخرت سختتر و دراز مدتتر است . و نيز اين كيفر نصيبش گشت كه حجاج بر او مسلط شد و او را كشت و سپس بر او نماز ميت خواند ( 2 ) ، چه نماز پذيرفته اى و چه دعاى مستجابى كه ستمگرى زشتكار و بىايمان بخواند !
بهانهء ديگر پسر عمر
پسر عمر ، بهانهء ديگرى هم آورده است . ابو نعيم از طريق نافع از پسر عمر چنين روايتى ثبت كرده است : « مردى پيش او آمده گفت : تو پسر عمرى و مصاحب رسول خدا ( ص ) . چه باعث شد كه از اين كار ( يعنى شركت در جهاد داخلى ) خوددارى كردى ؟ گفت : اين كه خداى متعال ريختن خون مسلمان را
هامش
( 1 ) - آيهء شريفه .
( 2 ) - استيعاب 1 / 369 + اسد الغابه 3 / 230 .