عملا دار و دستهء معاويه او را كشتند .
ابو ايوب انصارى و ابو سعيد خدرى و عمار ياسر گفتهاند : رسول خدا ( ص ) به ما دستور داد با پيمان شكنان و بيدادگران و از دين بدر شدگان بجنگيم . پرسيديم :
اى پيامبر خدا ! دستور مىدهى همراه چه كسى با آنها بجنگيم ؟ فرمود : همراه على بن ابيطالب و احاديث بسيار ديگر كه در جلد سوم از آن ياد كرديم .
گرفتيم پسر عمر ، هيچيك از اين همه حديث مسلم و ثابتى كه از پيامبر اكرم رسيده نشنيده باشد ، آيا اين را هم نشنيده و نديده و باور نكرده بود كه تودهء عظيمى از مجاهدان بدر و اصحاب عاليقدر و پيشاهنگ ، عليه پيمان شكنان و بيداد گران مىجنگيدند و فرمايشات پيامبر ( ص ) را در وجوب شركت در جهاد و جنگ عليه آنها به زبان داشتند و به بانگ بلند نشر مىنمودند و مىگفتند آنان را به جنگ عليه اين دار و دستههاى گردنكش دعوت و تحريض كرده است بر ضد آنها كه عليه امام پاك و بر حق قيام كردهاند ؟ !
كدام جنايت و گناه بالاتر از اين هست كه پسر عمر مرتكب گشته با نوشتن اين مطلب در نامه اى به معاويه كه « ( على ) كارى پيش آورده كه در باره اش پيامبر خدا ( ص ) به ما وصيت و سفارشى ننموده است ، و به همين جهت من متوسل به عدم حركت گشتم ، و انديشيدم كه اگر اين هدايت و بر طريق دين بود فضيلتى را ترك كردهام و هر گاه ضلالت و از طريق دين بدر بود از شرى نجات يافتهام . » ( 1 )
مگر بانگ رساى پيامبر گرامى به گوش پسر عمر نخورده بود كه « على با حق ( اسلام ) است و حق با على . و هرگز از هم جدا نخواهند گشت تا در قيامت بر حوض با من ملاقات نمايند » ؟
يا اين نداى گهر بارش كه « على با حق است و حق با او و بر زبانش ، و حق بدانسو مىگردد كه على بگردد »
و فرمايشش به على ( ع ) كه « حق با تو است و حق بر زبانت روان و در دلت و در چهره ات ، و ايمان چنان با گوشت و خونت آميخته است كه با گوشت و خونم آميخته »
هامش
( 1 ) الامامة و السياسة 1 / 76 + شرح ابن ابى الحديد 1 / 260 .