خارجى خواست نپذيرفت و گفت : « آى پسرم ! من از اين نگرانم كه مرتكب زناشوى ! » ( 1 ) پسر عمر كه از ترس لغزيدنش به پرتگاه زنا و شهوترانى او را از افتخار شركت در جهاد خارجى باز دارند چه ارزش و اعتبار دينى مىتواند داشته باشد !
پسر عمر بسيار جسارت ورزيده كه خود را شبيه پيامبر گرامى و عظيم الشأن انگاشته است . آرى ، حق داشت خود را به پدرش تشبيه نمايد - و هر كه به پدر تشابه جويد ستم نكرده باشد - چون حرف پر ارزشى راجع به ازدواج زده كه نشانهء شهوت گرائى و قوت شهوانى او است . محمد بن سيرين مىگويد : عمر بن خطاب گفت : « از كارهاى جاهليت هيچ چيز در من نمانده جز اين كه هيچ نمىانديشم با كه ازدواج مىكنم و كه به ازدواجم در مىآيد ! » ( 2 ) به علت همين شهوت گرائى بود كه عمر به منجلاب گناهانى در غلتيد كه در تاريخ ثبت است . مثلا اين كه براى همبسترى نزد كنيزش مىرود . كنيز مىگويد كه در عادت زنانه است ! عمر بىتوجه به تذكر كنيز با او در مىآويزد و متوجه مىشود در عادت زنانه است . به خدمت پيامبر ( ص ) مىرود و ماجرا را بيان مىكند . مىفرمايد : ابا حفص ! خدا از گناهت در گذرد . نيم دينار صدقه بده ! ( 3 )
شب رمضان - و پيش از روا شدن همبسترى در آن - عنان به خواهش تن سپرد و با همسرش همبسترى كرد . فردا به حضور پيامبر ( ص ) رسيده گفت : از خدا و از تو پوزش مىطلبم . چون هواى نفسم مرا بفريفت تا با همسرم همبسترى كردم . آيا راه خلاصى هست ؟ فرمود : عمر ! سزاوار نبود چنان كارى بكنى ! و اين آيه فرود آمد كه « خدا دانا است كه شما به خودتان خيانت مىكرديد ، پس
هامش
( 1 ) - سيرة عمر بن الخطاب ، ابن جوزى 115 ، و در چاپى 138
( 2 ) - ابن سعد در طبقات الكبرى 3 / 208 ثبت كرده و چنان كه در كنز العمال 8 / 297 آمده عبد الرزاق روايت نموده است .
( 3 ) - المحلى ، ابن حزم 2 / 188 + سنن بيهقى 1 / 316 + كنز العمال 8 / 305 - بنقل از ابن ماجه ، و عبارت از وى است .