تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
برخيز اى ابو بكر ! - ابو بكر برخاست و در حضورش ايستاد - فرمود : ترا نزدم دستى است كه خدا ترا به خاطرش پاداش مىدهد . من اگر مىخواستم يارى ( خليلى ) براى خويش برگزينم حتما ترا به يارى خويش بر مىگزيدم . بنابر اين تو نسبت به من منزلتى را دارى كه پيراهنم با تنم ( و در اين هنگام پيراهن خويش را با دستش تكان داد ) . آنگاه فرمود : عمر ! بيا جلو . - عمر نزديك آمد - فرمود : تو اى ابو حفص ! تو با ما خيلى پرخاشگر بودى . بنابر اين از خدا به دعا خواستم تا اسلام را به وسيلهء تو يا به وسيلهء ابو جهل به قدرت و عزت رساند . و خدا به وسيلهء تو چنان كرد و تو از او به نزد خدا دوست داشتنىتر بودى . پس تو در بهشت با من خواهى بود و نفر سوم اين امت . - آنگاه ميان او و ابو بكر پيمان برادرى بست - سپس عثمان را فرا خواند و گفت : ابو عمرو ! پيش آى . - او همچنان نزديك آمد تا شانه اش به شانهء پيامبر ( ص ) چسبيد . پيامبر خدا ( ص ) رو به آسمان كرده فرمود : منزه است خداى عظيم - و اين را سه بار تكرار كرد - سپس نگاهى به عثمان افكند ، و دكمه‌هاى پيراهن عثمان باز بود ، پيامبر خدا ( ص ) دكمه هايش را با دستش بست . و فرمود : دو شاخهء قبايت را ، به كمرت بربند . تو در ميان اهل آسمان مقامى بلند دارى . تو از كسانى هستى كه بر حوض ( كوثر ) به ديدارم نائل مىشوند ( و به عبارتى ديگر : روز قيامت بر من وارد مىشوند ) در حالى به نزدم مىآئى كه خون آلوده اى . در آن هنگام به تو مىگويم ، چه كسى تو را بدين حال درآورد ؟ مىگوئى فلان و فلان . و آن سخن جبرئيل است كه از آسمان ندا در مىدهد . آنگاه فرمود : هان ! عثمان فرمانرواى همهء خوارماندگان است . سپس عبد الرحمن بن عوف را فرا خواند و گفت : پيش آى اى امين خدا ! تو امين خدائى و در آسمان امين خوانده مىشوى ، خدا ترا به راستى بر آنچه مال تو است مسلط مىكند . هان ! تو دعائى بر عهدهء من دارى دعائى كه به تو وعده دادمش و تاكنون در انجامش تأخير نموده‌ام . گفت : اى پيامبر خدا ! دعائى برايم برگزين . فرمود : عبد الرحمن ! امانتى بر عهده‌ام گذاشتى . آنگاه فرمود : تو اى عبد الرحمن ! مقامى بلند دارى . هان ! خدا مال تو را افزون خواهد ساخت