آرى ، بر پسر عمر گران مىآيد كه نام على ( ع ) را به نكوئى ببرد و از او به خوبى و چنان كه هست ياد نمايد و از فضائل و افتخارات و عظمتش سخنى به زبان آورد ، و در همان حال در بارهء ديگران چيزها مىگويد كه هيچ خردمند و هيچ منصف و خدا ترسى ، نمىگويد و حرفها كه با عقل و منطق نمىسازد مثل اين حرفش كه « در خدمت پيامبر ( ص ) بودم و ابو بكر صديق در حضورش در حالى كه عبائى بر تن داشت و سينهء خويش پوشيده بود . جبرئيل درآمده گفت : چه شده كه مىبينم ابو بكر عبائى بر تن دارد و سينهء خويش پوشانده است ؟ . . . » ( 1 )
يا اين حرفش كه « اگر ايمان ابو بكر را با ايمان مردم روى زمين بسنجند بر آن مىچربد » ( 2 )
يا اين حرفش كه به پيامبر نسبت مىدهد : « در خواب ظرفى پر از شير به دستم دادند ، از آن چندان نوشيدم كه سير گشتم و احساس كردم در رگهايم جريان يافته است ، و از آن چيزى باقيماند و عمر بن خطاب نوشيدش . . . » ( 3 )
يا اين حرفش كه به پيامبر ( ص ) نسبت مىدهد : « روز قيامت در ميان ابو بكر و عمر محشور خواهم شد و ميان حرمين مىايستم و مردم مكه و مدينه نزدم مىآيند »
يا اين كه « فرشتهء وحى فرود آمده گفت : پروردگار عرش به تو مىگويد :
هنگامى كه از پيامبران پيمان گرفتم از تو نيز پيمان گرفتم و ترا سرورشان گردانيدم و ابو بكر و عمر را معاون تو ساختم « و » چون به آسمان عروج نمودم و به آسمان چهارم رسيدم ، سيبى در دامن خويش يافتم . آن را با دستم برگرفتم ، بشكافت و فرشته اى خنده زنان از درونش بدر آمد ، به او گفتم : حرف بزن ، تو از آن كه هستى گفت : از آن كشتهء شهيد ، عثمان بن عفان « و » معاويه در رستاخيز در حالى برانگيخته مىشود كه ردائى از نور ايمان بر تن دارد « و » به من وحى شده كه در بعضى كارها با پسر ابو سفيان مشورت كنم « و » چون آية الكرسى نازل گشت پيامبر خدا ( ص ) به معاويه گفت : آن را بنويس . معاويه گفت : اگر نوشتم چه پاداشى دارم ؟ گفت :
هامش
( 1 ) رك : غدير 5 .
( 2 ) لسان الميزان 3 / 310 .
( 3 ) رك : غدير 5 .