12 - قحذمى مىگويد : چون معاويه به مدينه درآمد ، چنين نطق كرد : « مردم ابو بكر - رضى اللَّه عنه - خواستار دنيا نشد و دنيا نيز بسراغش نرفت . عمر دنيا به سراغش رفت ، ولى او نخواستش . عثمان به دنيا دست يافت و دنيا نيز بر او دست يافت ، اما من دنيا به سويم گرايد و من به او گرويدم ، من فرزند دنيايم و او مادرم و من فرزندش .
اگر مرا بهترين فردتان نمىدانيد من براى شما بهتر از ديگرانم » . ( 1 )
و ديگر سخنان كه نمودار هدفها و آمال معاويه است و مىرساند كه در پى مال و منال و لذائذ دنيوى مىدويده و در پى سلطنت بوده است .
پسر عمر بدعتهاى پدرش را احيا مىكند .
در اينجا ، در جريان بررسى اخبار تاريخىيى كه در بارهء پسر عمر هست ، مىرسيم به اين موضوع كه از بدعتهاى پدرش پيروى كرده و نظريات وى را كه بر خلاف قرآن و سنت بوده به عنوان آئين خويش برگزيده است . آن هم بعد از روشن شدن حقيقت برايش ، و « پس از آنكه هدايت از گمراهى باز شناخته گشته است » ( 2 ) . « چه مىپندارند كه هر گاه كار زشتى مرتكب مىشوند مىگويند پدران خويش را در حال انجام آن ديدهايم ، و خدا به ما دستور انجامش را داده است ؟ ! » ( 3 )
از آن جمله اينها :
1 - حافظ هيثمى در « مجمع الزوائد » مىنويسد : از پسر عمر در بارهء متعه پرسيدند ، گفت : حرام است . گفتند : ابن عباس معتقد است اشكالى ندارد . گفت :
به خدا ابن عباس مىداند كه پيامبر خدا ( ص ) در جنگ خيبر از آن نهى كرده است . » ( 4 )
بيهقى مىنويسد : « از پسر عمر در بارهء متعهء نساء پرسيدند ، گفت : حرام است مگر عمر بن خطاب - رضى اللَّه عنه - اگر كسى را كه متعه كرده بود مىگرفت ، سنگباران نمىكرد ؟ ! » ( 5 )
هامش
( 1 ) عقد الفريد 2 / 300 .
( 2 ) آيات قرآن .
( 3 ) آيات قرآن .
( 4 ) . 4 / 265 .
( 5 ) سنن الكبرى 7 / 206 .