آن ديگر را در مىآورد و هر يك در نابودى ديگرى مىكوشد . اينك دار و دستهء تجاوز كار داخلى قد برافراشته است . پس كجايند روز شماران اين چنين هنگامه ؟ «
وقتى طلحه و زبير و عائشه به بصره رسيدند ، مروان بن حكم پيش طلحه و زبير آمده پرسيد : كداميك از شما را حاكم بشناسم و براى نماز نامش را به بانگ بردارم ؟ هيچيك حرفى نزدند . عبد اللَّه بن زبير گفت : پدرم را . محمد بن طلحه گفت : پدرم را . عائشه به مروان پيغام داد : مىخواهى بينمان آشوب به پا كنى ؟ ! ( يا گفت : مىخواهى بين رفقاى ما آشوب به پا كنى ؟ ! ) بگذاريد پسر خواهرم - يعنى عبد اللَّه بن زبير - پيشنمازى مردم را به عهده بگيرد . ( 1 )
وضع معاويه هم كه معلوم است . او در پى قدرت سياسى و مال دنيا بوده است و اصحاب پيامبر ( ص ) او را با همين خصوصيت مىشناختهاند و اين معنا در سخنانشان آشكار است ، ولى چه سود كه پسر عمر به حرفشان گوش نمىدهد و عشق كور كورانه اى كه به امويان دارد نمىگذارد سخنشان را بشنود ، و به همين جهت چشم و گوش بسته به منجلاب گمراهى غلتيده است . اينك شمه اى از آن سخنان :
هاشم مرقال ، به امير المؤمنين على ( ع ) مىگويد : « ما را اى امير المؤمنين پيش ببر به طرف آن جماعت سنگدل حق ناپذيرى كه قرآن را پشت سر انداختهاند و نسبت به بندگان خدا به شيوه اى كه ناخوشايند خدا است رفتار مىكنند ، و حرام خدا را حلال ساختهاند و حلالش را حرام نمودهاند و شيطان تمايلاتشان را به طرف خويش گرايش داده و به آنها وعدههاى پوچ داده و آرزوها به دلشان افكنده تا از راه بدر كرده شان و به انحطاط و پستى كشانده شان و دنيا را خوشايندشان گردانيده است تا اكنون بر سر زندگى دنياشان با چنان علاقه اى مىجنگند كه ما به آخرت داريم . . . » ( 2 )
2 - هم او مىگويد : « امير المؤمنين ! ما اين جماعت را بدقت مىشناسيم .
هامش
( 1 ) - مرآة الجنان ، يافعى 1 / 95 .
( 2 ) - كتاب صفين 125 + شرح ابن ابى الحديد 1 / 282 + جمهرة الخطب 1 / 151 .