تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 34

مساهمون:

ص٣٤
از خانهء عمرو بن حزم از ديوار خانهء عثمان به درون رفت و كنانة بن بشر بن عتاب و سودان بن حمران و عمرو بن حمق او را همراهى ميكردند . عثمان را نزد همسرش نائله يافتند كه داشت قرآن ميخواند و سورهء بقره را . محمد بن ابى بكر پيشا پيش رفته ريش عثمان را گرفته به او گفت : خدا ترا اى نعثل رسوا و ذليل كرد ! عثمان گفت : من نعثل نيستم بلكه بندهء خدا ( يا خداپرست ) و امير المؤمنينم ! محمد ( بن ابى بكر ) گفت : معاويه و فلان و فلان به درد تو نخوردند . عثمان گفت : عمو جان ! ريشم را ول كن . پدرت هرگز اين را كه تو گرفته اى نميگرفت . محمد ( بن ابى بكر ) گفت : آخر نمىخواهم بيش از گرفتن ريشت با تو خشونت بخرج دهم . عثمان گفت : از خدا بر ضد تو و براى نجات از دست تو كمك ميخواهم . آنگاه محمد بن ابى بكر با پيكانى كه در دست داشت بر پيشانى او زد . » بلاذرى مطلب را به اين عبارت آورده است : « عثمان قرآن را برداشته به آغوش فشرد و گفت : بندگان خدا ! هر حقى را كه در اين براى شما ثبت است بشما خواهم داد و از آنچه مورد نارضائى شماست دست خواهم كشيد ، خدايا تو شاهد باش . محمد بن ابى بكر گفت : حالا قبول ميكنى ، در حالى كه قبلا سرپيچى ( از حكم خدا و پيشنهادات حقهء ما ) ميكردى و از تبهكاران بودى . آنگاه پيكانى را كه در دست داشت به استخوان نرمهء پشت گوش عثمان فرو برد و تكانى داد ولى نبريد . در اين حال عثمان گفت : بندگان خدا ! مرا نكشيد كه پشيمان خواهيد شد و به اختلاف و كشمكش گرفتار خواهيد شد . » ابن كثير به اين صورت نوشته است : « محمد بن ابى بكر در يك گروه سيزده نفره آمده ريش عثمان را بچنگ گرفته بالا كشيد تا صداى بهم خوردن دندانهايش شنيده شد ، و گفت : معاويه بدردت نخورد ، عبد اللَّه بن عامر بدردت نخورد ، و نامه هايت برايت فائده اى نكرد . » بموجب نوشتهء ابن عساكر « محمد بن ابى بكر گفت : چه دينى دارى نعثل ؟ ! گفت : دين اسلام ، و نعثل هم نيستم بلكه امير مؤمنانم . گفت رويهء قرآنى را تغيير