عوف بن سباق ( 1 ) ، و عبد اللَّه بن عبد الرحمن بن عوام . عبد اللَّه بن عبد الرحمن بن عوام ميگفت : بندگان خدا ! قرآن ميان ما و شما حاكم و داور است ( يا باشد ) . عبد الرحمن بن عبد اللَّه جمحى در حالى كه اين سرود رزمى را ميخواند بر او حمله برد :
امروز با شمشير بران باقيماندهء كفار
و قبائل مشرك و جنگجوئى را كه بر مسلمانان حمله ور شدند مىزنم
با چنان ضربه هائى كه انسان بى ترديد و مصمم مىزند
آيا تو ما را به قرآن دعوت ميكنى ؟
تو كه قبلا آن را بكنارى انداخته بودى ؟ !
بر او حمله برد و او را كشت . گروهى از مردم بر عبد اللَّه بن وهب و عبد اللَّه بن عوف بن سباق تاخته آنها را در كنار خانه عثمان كشتند .
مالك اشتر آمد تا به عثمان رسيد ، و ديد هيچكس پيش عثمان نيست . از برابر عثمان برگشت . مسلم بن كريب - از قبيلهء همدان - به او گفت : مالك اشتر ! تو ما را دعوت به كشتن اين شخص مىكردى تا دعوتت را پذيرفتيم ، و اينكه تا به او نگريستى رو از او بر گردانيدى ! مالك به او گفت : ترا بجان پدرت ول كن ! مگر نمىبينى بى مدافع و بى وسيله است ؟ داشت ميرفت بدنبال كارش كه ناگاه ناتل - بردهء آزاد شدهء عثمان - گفت : اجلش رسيده ! اين به خدا مالك اشتر است كه كشور را بتمامى عليه امير المؤمنين ( عثمان ) شورانده است . خدا بكشد مرا اگر او را نكشم ! اين را بگفت و در پى مالك اشتر حمله آورد . عمرو بن عبيد حارثى - از قبيلهء همدان - داد زد كه اشتر ! به پا يارو پشت سر تو است ! مالك اشتر رو برگرداند ، ناتل را ديد و او را با شمشير زد تا دست چپش قطع شد ، و به عمرو بن عبيد گفت كه ناتل زخمى را دنبال كند و او نيز وى را تعقيب كرد و كشت .
مروان بن حكم دربارهء جنگ در اطراف خانهء عثمان چنين سروده است :
هامش
( 1 ) عبد اللَّه بن ابى مرة ( ابى ميسرة ) العبدرى چنان كه در « استيعاب » 2 / 3 و در « الاصابه » 2 / 367 آمده با عثمان كشته شده است .