روز آن جنگ به جماعتم نگفتم : مدتى دفاع كنيد ،
و نه گفتم زندگى را بر مرگ ترجيح دهيد .
بلكه به آن جماعت گفتم : بجنگيد ،
با شمشيرتان و نگذاريد دست كسى به آن پيرمرد برسد
ابو مخنف ميگويد : مروان و جمعى با او مهياى جنگ گشتند . عثمان آنانرا منع كرد ، ولى نپذيرفتند و به كسانى كه به خانهء عثمان در آمده بودند حمله بردند و آنها را بيرون كردند . عثمان را از خانهء بنى حزم زيد انصارى سنگباران كردند و در آنحال داد ميزدند : ما نيستيم كه تو را سنگباران مىكنيم ، اين خدا است كه تو را با سنگ مىزند ! در جوابشان گفت : اگر خدا مرا با سنگ ميزد به من مىخورد ! مغيرة بن اخنس با شمشير و رجز خواندن حمله كرد . رفاعة بن رافع در حالى كه سرود رزمى ميخواند به حملهء او جواب داد و با شمشير بر سر او زد ، او را كشت . گفتهاند : يكى از افراد عادى مردم او را كشته است .
مروان بن حكم در حالى كه سرود جنگى ميخواند به مردم حمله آورد و به چپ و راست شمشير ميزد . حجاج بن غزيه به او حمله كرده با شمشير بر گردنش نواخت ولى شمشيرش نبريد و مروان به روى درغلتيد . فاطمهء انصارى دختر شريك - كه مادر ابراهيم بن عربى كنانى كه عبد الملك بن مروان او را به فرماندارى يمامه گماشت و دايهء مروان بود - ببالين مروان آمده دستور داد او را به خانه اى كه در آن بسترى وجود داشت بردند . عامر بن بكير كنانى كه از مجاهدان بدر است به سعيد بن عاص حمله برده با شمشير بر سرش كوفت و نائله دختر فرافصة ببالينش آمده او را به خانه اى در آورد و درب آن را ببست . » ( 1 )
طبرى از قول ابى حفصة - آزاد شدهء مروان بن حكم - مينويسد : « هنگامى كه عثمان - رضى اللَّه عنه - به محاصره افتاد بنى اميه به يارى او مهياى جنگ شدند ، و مروان به خانهء عثمان در آمد و من همراهش بودم . به خدا من بودم كه آتش جنگ را
هامش
( 1 ) انساب الاشراف 5 / 78 - 81 .