تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 27

مساهمون:

ص٢٧
ميان مردم روشن كردم . از بالاى خانه مردى از قبيلهء اسلم را به تير زدم و كشتم و او نيار اسلمى بود . بر اثر آن جنگ در گرفت . آنگاه از فراز خانه پائين آمدم و مردم بر در خانه در حال زد و خورد بودند . بعد به عثمان پيغام دادند كه قاتلش را تسليم ما كن ، گفت : به خدا قاتل او را نميشناسم . پس همان شب كه شب جمعه بود چون آتش بر ما تافتند ، و چون بامداد گشت متوجه ما شدند و اولين كسى كه رو آورد كنانة بن عتاب بود و به دستش مشعلى بر پشت بام خانهء ما كه از خانهء خانوادهء « حزم » به او راه داده بودند . بدنبال او مشعلها كه با نفت ميسوخت سرازير شد . ساعتى با آنها بر سر اين كه به چوب دست نيابند و نتوانند درهاى چوبين را آتش بزنند جنگيديم . بالاخره آتش در قسمتهاى چوبين افتاد . در اين هنگام شنيدم كه عثمان به يارانش ميگفت : پس از آتش گرفتن چيزى باقى نمانده است ، و اينكه چوبها آتش گرفته و آتش به درها گرفته . بنابراين هر كه تاكنون موظف به اطاعت از من بود اين وظيفه را از دوشش برداشتم و بايد به خانهء خويش برود و به مروان گفت : بنشين و بيرون نرو . اما مروان نافرمانى كرد و گفت : به خدا نميگذارم كشته شوى و به تو دست پيدا كنند . و من صدايش را ميشنيدم . آنگاه مروان به طرف مردم رفت . به او گفتم : تو را تنها نميگذارم . و همراهش رفتم و بدفاع از او كمر بستم . ما گروهى اندك بوديم . مروان سرود جنگى ميخواند . ابو بكر بن حارث ميگويد : پندارى همين الآن است كه به عبد الرحمن بن عديس بلوى مينگرم كه پشت خود را به مسجد پيامبر اكرم ( ص ) تكيه داده بود و عثمان در آنوقت در محاصره بود و مروان بميدان آمده همنبرد مىطلبيد . عبد الرحمن بن عديس به شخصى كه پسر عروه ( 1 ) بود گفت بر خيز و به نبرد اين مرد برو . نوجوانى بلند بالا برخاسته به طرف مروان رفت و دامن زره خويش را بالا زده ساق پايش را به مروان نمود تا به قصد ضربه زدن به آن حركتى كرد و در همان لحظه پسر عروه ضربه اى به گردن مروان وارد ساخت . پندارى همين حالا است كه ديدم چرخى زد و در غلتيد و
هامش
( 1 ) شايد اسمش بدرستى چنان باشد كه در روايت طبرى 5 / 133 و در روايت ابن سعد در « طبقات » آمده است و بدين صورت : عروة بن شييم البياع الليثى .