با تو حرف نزند ، و تو در بيماريش وقتى بديدنش رفتى روى از تو به ديوار گردانيد و هيچ با تو نگفت ، و تا واپسين دم زندگى با تو قهر و در حال متاركه بود ( 1 ) و ساير اعضاى شورا رويهء او را با تو داشتند و همه مخالف تو گشتند .
وانگهى اگر پيرو ابو بكر و عمر باشيم و كار آن دو را ملاك و ميزان قرار دهيم بايد تصورمان اين باشد كه تعيين خليفه براى خداوند واجب نيست بلكه خدا تعيين خليفه را به امت واگذاشته تا هر كه را خواست انتخاب نمايد ، البته با چنين تصورى تعاليم و فرمايش الهى را نديده گرفتهايم آنجا كه ميفرمايد : پروردگارت آنچه را بخواهد مىآفريند و انتخاب مينمايد و آنان در اين موارد اختيار و حق انتخاب ندارند . ( 2 ) براى هيچ مرد و زن مؤمنى در مواردى كه خدا و پيامبرش فرمانى صادر ميكنند حق اختيار و انتخاب نيست . ( 3 ) و نيز دستورات و نظريات پيامبر اكرم را - كه بسيارى از آنها در مجلدات سابق آورده شد نشنيده گرفتهايم . در اين صورت تو اى عثمان شايد مىپندارى آنچه عده اى انتخاب و اختيار كردهاند مورد تأييد و تصديق خداوند متعال قرار گرفته است ؟ مگر خداى حكيم و قادر نميتوانست خود تكليف مسلمانان را روشن نموده و امام و جانشينى براى پيامبر ( ص ) تعيين نمايد ، يا به آراء بلهوسانه و مختلف و متناقض مردم احتياج داشت تا بر آنها صحه بگذارد ؟ ! تو به اين اعتبار انتصاب خويش را به حكومت به « خلعت الهى » تشبيه نموده و به خدا نسبت ميدهى كه مىپندارى خدا بر كار دارو دسته اى كه تو را به حكومت برداشت صحه گذاشته است ، و خود از تعيين خليفه عاجز بوده است ؟ و اين پندارى زشت و نابخردانه است . بالاخره از بيچارگى و بى جوابى خواهى گفت : جامه اى را كه خدا بر تنم آراسته بدر نخواهم كرد !
بهر حال ، ما را در برابر اين جامه و قبائى كه مدعى است بر تنش آراسته و آن كه رشته و بافته است و كارگاهى كه در آن بافته شده به حيرت و شگفتى انداخته است .
هامش
( 1 ) در بحث از اظهار نظرهاى عبد الرحمن بن عوف دربارهء عثمان آورده شد .
( 2 ) قصص 67 .
( 3 ) احزاب 36 .