« هيكلى مغرور و متكبر » ميخواند . ( 1 )
به مغيرة بن وليد مخزومى چون از عمار ياسر دفاع مىكند و اعتراض كه چرا عثمان كتكش زده تا بيهوش شده ، فحش مىدهد .
در نامه اش به معاويه ميگويد : مردم مدينه كافر شدهاند .
در نامهء ديگرى به او دربارهء مردم مدينه - يعنى اصحاب و مهاجران و انصار - ميگويد : آنها مثل قبائل مشرك و مهاجمى هستند كه در جنگ خندق يا در « احد » به ما حمله آوردند . دربارهء كسانى اين حرف را مىزند كه بفرمودهء قرآن و حكم تاريخ مهاجران و پيامبر ( ص ) را پناه داده و كمك كردند ، و دربارهء مهاجرانى كه خدا و پيامبر و دينش را تصديق كردند و پيروى نمودند ، و اينها كسانى هستند كه هواخواهان عثمان در قرون بعد همه شان را « عادل و راسترو » و بر راه راست دين ميدانند .
در نامه اى به مالك اشتر و يارانش ميگويد : شما را به حمص تبعيد كردهام .
شما در غم اسلام و مسلمانان نيستيد .
از فراز منبر پيامبر ( ص ) و در برابر خلق مسلمانان اين دروغ شاخدار را ميگويد : « اين جماعت اهل مصر دربارهء حاكم و پيشواشان خبرى به آنها رسيده بود .
اما وقتى يقين كردند بى اساس است به كشورشان باز گشتند . » اين را بعد از اين ميگويد كه در برابر مردم به خلافكاريها و انحرافش اعتراف نموده و اظهار ندامت و توبه كرده و قول داده و رسما تعهد سپرده كه در حكومت و اداره مطابق قرآن و سنت رفتار كند ، و بر اين تعهدنامه جمعى از اصحاب پيامبر ( ص ) شهادت داده و گواه شدهاند ، و مصريان و ديگر متعرضان و انقلابيون در نتيجهء آن به ديار خويش باز گشتهاند . آنگاه عهد خويش شكسته و پيمان توبه را گسسته و دگر باره سر به شيطان صفتان دور و بريش سپرده و راه هوسناك دلخواه آنان را پيش گرفته است . آيا چنين كسى بوئى از حيا برده است ؟ !
شبى كه همسرش - دختر عزيز پيامبر ( ص ) - از دنيا ميرود و پيامبر ( ص ) و خاندانش همگى عزادارند و عثمان بايد اندوهگين باشد اندوه به دل راه نميدهد و حتى
هامش
( 1 ) پيشتر گذشت .