تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
هنگامى كه ديدم عثمان با همهء تقاضاهاى آنان ( يعنى مخالفان انقلابيش ) موافقت مينمايد جز اين كه از خلافت كناره گيرى كند دانستم به پيروى از همان وصيتى است كه پيامبر خدا ( ص ) به او كرده است . » ( 1 ) رجال سندش غالبا اموى هستند و از خانوادهء عثمان ، و روايتشان به عائشه منتهى مىشود كه در همين جلد سخنانش را به اطلاعتان رسانديم . علاوه بر اينها روايت مذكور « مرسل » است و معلوم نيست چه كسى به سعيد بن عاص خبر داده است ، شايد يكى از دروغسازان و جاعلان حديث بوده باشد . 3 - طبرانى از قول مطلب بن شعيب ازدى از عبد اللَّه بن صالح از ليث از خالد بن يزيد از سعيد بن ابى هلال از ربيعة بن سيف روايت مىكند كه گفت : ما نزد شفى الاصبحى بوديم . به ما گفت : از عبد اللَّه بن عمر شنيدم كه ميگفت : پيامبر خدا رو به عثمان گردانده گفت : عثمان ! خدا پيراهنى بر تو پوشانده است و مردم مىخواهند آن را از تنت بيرون آورند ، تو آن را بيرون ميار . زيرا به خدا اگر آن را از تن فرو اندازى بهشت را نخواهى ديد مگر ريسمان كلفت به سوراخ سوزن در آيد ! ابن كثير اين روايت را در تاريخش ذكر كرده ميگويد : ابو يعلى آن را از طريق عبد اللَّه بن عمر از قول خواهرش ام المؤمنين حفصه روايت كرده است . سياق متن آن غريب و بيگانه از ذهن است ، خدا بهتر ميداند . ( 2 ) اكنون رجال سند روايت را بررسى كنيم و بشناسيم : الف - عبد اللَّه بن صالح ابو صالح مصرى . احمد حنبل ميگويد : در ابتداى كار پايبند بود و سخن سنجيده ميگفت ولى در آخر كار خراب شده بود و كسى نيست . عبد اللَّه بن احمد ميگويد : پدرم روزى از او ياد كرد و از او بد گفت و بيزارى جست . صالح بن محمد ميگويد : ابن معين او را مورد اعتماد ميشمرد ولى به نظر من او در كار روايت دروغ ميگفته است . ابن مدينى ميگويد : روايتهاى او را ترك كرده‌ام و هيچ از او
هامش
( 1 ) مسند احمد حنبل 6 / 114 . ( 2 ) تاريخ ابن كثير 7 / 208 .