تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
درآورده و بحث خود را دربارهء عثمان چنين پايان داده است : « مسلمانان بعد از اين كه آن سرزمينها و كشورها را گشودند و آرامش يافتند و ثروت و اموالشان انبوه گشت شروع كردند به انتقاد از كارهائى كه عثمان به مصلحت عمومى ميديد مانند عزل بعضى استانداران و نصب برخى از خويشاوندانش كه لايق و كاردان مىپنداشت . بدينگونه مردم در حق وى تصوراتى نادرست پيدا كردند در حالى كه او بىتقصير و بيگناه بود . آشوب و اغتشاش دامنه يافت و شدت گرفت تا هيئتهائى همزمان به نمايندگى از كوفه و بصره و مصر در رسيده خواستار بركنارى استانداران شدند و گفتند در غير اين صورت عثمان را بر كنار كرده خليفهء ديگرى برخواهند گزيد . بالاخره موافقت شد تنى چند از استانداران را عوض كنند . بر اين اساس ، مردم مصر خواستند محمد پسر ابو بكر صديق استاندارشان باشد . عثمان فرمانى دائر بر استاندارى وى نوشت و آنان با استاندار جديد رهسپار ديار خويش گشتند . در راه يكى از نوكران عثمان را ديدند كه شترش را هى مىزند . او را نگهداشته تفتيش كردند ، نامه اى را به مهر خليفه و بعنوان عبد اللَّه بن ابى سرح يافتند به اين مضمون : وقتى پسر ابو بكر و همراهانش نزد تو رسيدند آنان را با نيرنگ به قتل برسان . نامه را برداشته به مدينه باز آمدند ، و جريان را به عثمان خبر دادند . قسم خورد كه كار او نيست و نه دستورش را داده و نه اطلاعى از آن دارد . گفتند : اين بدتر است . مهر تو را و يكى از شتران دولتى را برميدارند و يكى از نوكرانت را ميفرستند و تو بى اطلاع ميمانى . كار از دست تو بدر رفته است و اختيار خود را ندارى . و از او خواستند از خلافت كناره گيرى كرده يا نويسندهء آن فرمان را تحويل دهد . هيچيك را نپذيرفت . در نتيجه متفقا تصميم گرفتند او را به محاصره درآورند ، و درآوردند و آب و توشه را چند روز برويش بستند . انقلابيون به هيجان درآمدند و گفتگو و قيل و قال بسيار شد . عده اى از اصحاب پيامبر ( ص ) از او اجازه خواستند تا از او دفاع كنند . نپذيرفت ، و به هيچيك اجازهء دفاع مسلحانه نداد ، حتى به نوكرانش