و عليه توانگران برميانگيزد و بنا مىكند به اين وسوسه كه ابوذر ، از معاويه تعجب نميكنى كه ميگويد : ثروت ، مال خدا است ، و همه چيز مال خدا است ؟ پندارى ميخواهد به خود اختصاص دهد و از مسلمانان سلب كند و نام مسلمانان را از بين ببرد . بدينگونه ابوذر به راه تبليغ براى يك سوسياليسم افراطى افتاد . توانگران را مجبور ميكرد به فقيران كمك كنند و از ثروتشان بنفع آنان چشم بپوشند . از احسانى كه اسلام گفته به فقيران بكنيد وسيله اى ساخت براى سلب دارائى توانگران . در حالى كه مقصود اسلام اين نيست كه ثروت توانگران را از چنگشان بدر كند ، بلكه خداى متعال ميفرمايد :
و كسانى كه در دارائيشان حقى معين براى گدا و محروم هست . . ( 1 ) و اين علاوه بر زكات است . » ( 2 ) در جاى ديگر مينويسد : « عمار ياسر به مصر رفت . مردم مصر از استاندارشان ناراضى بودند و هر نسبتى به او ميدادند . پيروان ابن سبا با مهارت و زرنگى توانستند عمار را با سخنان دروغين و فريبنده گول بزنند . علاوه بر اين عمار خودش كينه اى از عثمان در دل داشت زيرا وقتى با عباس بن عتبة بن ابى لهب مشاجره كرده و بهم بد زبانى نموده بودند قانون الهى را در مورد عمار اجرا كرده بود به همين جهت عمار ياسر از مصر نزد عثمان برنگشت و مشاهدات خود را در آن سامان به وى گزارش نداد و به پيروان عبد اللَّه بن سبا ملحق شد . » ( 3 )
اين يك صفحه از تاريخى است كه آن استاد نوشته است و پاره اى از تصوير روشن و دقيقى كه موفق به ترسيم آن گشته است . اين همان پند و درس عبرت آموزى است كه در نظر داشته و مقصودش بوده است . خوانندهء عزيز آيا متوجه است كه اين وراج ياوه سرا از كدام ابوذر و عمار حرف مىزند كه چنين گستاخانه و بىمطالعه و حساب نشده حرف مىزند و حرف دهنش را نميفهمد ؟ ! معلوم نيست اين مرد چرا وارد بحثهاى مشكل و مهم و خطرناكى شده كه محققان تيز بين و موشكاف و ناقدان زيرك
هامش
( 1 ) * ( وَالَّذِينَ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ ) * .
( 2 ) ص 42 .
( 3 ) ص 61 .