تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
عمرو بن زراره اقامت كردند . معاويه با آنان به خوبى رفتار نمود و آنها را گرامى داشت تا گفتگوئى ميان او و مالك اشتر در گرفت كه به خشونت كشيد ، و بر اثر آن معاويه او را زندانى كرد . پس عمرو بن زراره برخاسته گفت : اگر او را زندانى كنى كسى پيدا خواهد شد كه ترا از آن باز دارد . معاويه دستور داد تا عمرو را نيز زندانى كردند . ديگران مداخله كرده به معاويه گفتند : با ما كه در جوار تو هستيم به خوبى رفتار كن . و ديگر هيچ نگفتند . معاويه پرسيد : چرا ديگر صحبتى نميكنيد ؟ ! زيد بن صوحان جواب داد كه از سخن چه فائده ؟ ! اگر ستمى از ما سر زده بدرگاه خدا توبه مىكنيم ، و اگر ستمديده‌ايم از خدا ايمنى مسئلت مىكنيم . معاويه گفت : تو مرد راستگوئى هستى . و اجازه داد به او كه به كوفه باز گردد ، و به سعيد بن عاص نوشت : « من به زيد بن صوحان اجازه دادم كه به خانه اش در كوفه باز گردد چون ديدم مردى با فضيلت و معتدل و با ايمان است . بنابر اين تو هم با او خوشرفتارى كن و دست از آزارش باز دار ، و به او روى خوش نشان بده و محبت كن . زيرا به من تعهد داد كه هيچ كار ناخوشايندى از او سر نزند . » زيد بن صوحان از معاويه تشكر كرد و در موقع خداحافظى از معاويه تقاضا كرد آنها را كه زندانى نموده آزاد سازد - و آزاد ساخت . به معاويه خبر رسيد كه عده اى از اهالى دمشق با مالك اشتر و دوستانش مىنشينند و به بحث و استفاضه مىپردازند . پس به عثمان نوشت : « تو كسانى را پيش من فرستادى كه شهر و ديار خود را فاسد كرده و شورانده‌اند . و خاطرم هيچ آسوده از اين نيست كه مردم تحت فرمانم را به عدم اطاعت وادارند و چيزهائى به آنها ياد بدهند كه هنوز ياد نگرفته‌اند و در نتيجه راهرويشان به ناراهوارى بدل شود و امنيت موجود جاى خود را به شورش بدهد . » عثمان
الغدير ( فارسي ) — صفحة 70 | جمعي از مترجمين / جلال الدين فارسي / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)