مقدمهء نامه را خواند . عثمان به او گفت : از بين آنها تو يكى در حمله به من پيش قدم شده اى ؟ عمار گفت : چون من براى تو دلسوزتر از همهء آنان هستم .
گفت : دروغ ميگوئى اى پسر سميه ! ( 1 ) گفت : به خدا من پسر سميه و پسر ياسرم . در اينوقت عثمان به نوكرانش دستور داد تا دستها و پاهايش را دراز كردند و خودش با لگد - در حالى كه كفش به پا داشت - بر شكم و زير شكمش ميزد و عمار كه سالخورده اى ناتوان بود دچار فتق شد و بيهوش گشت » . ( 2 )
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه همين مطالب را از قول شريف مرتضى نقل كرده بدون اينكه در صحت آن ايراد كند . ( 3 )
ابو عمر در « استيعاب » مينويسد : « به علت پيمان و قرارداد ولايتى كه ميان قبيلهء بنى مخزوم و عمار و پدرش ياسر بسته شده بود وقتى نوكران عثمان به عمار صدمه وارد كردند و او را زدند تا شكمش بشكافت و يكى از دنده هايش را شكستند بنى مخزوم اجتماع كرده پيش عثمان رفتند و گفتند : به خدا اگر بميرد يكى - از بنى اميه - را غير از عثمان خواهيم كشت . » ( 4 )
هامش
( 1 ) نسبت دادن شخص به مادرش ، نسبتى زشت است و معمولا در مورد كسى به كار ميرود كه پدرش نامعلوم باشد . و پيداست كه اين حرف عثمان چه گناه بزرگ و شرم آورى است .
به همين جهت ، عمار در جواب ميگويد من پسر سميه و پسر ياسرم . البته چون سميه اولين زن شهيد تاريخ اسلام است گاه پيامبر اكرم ( ص ) عمار را براى تمجيد و افتخار « پسر سميه » مىخوانده است . لكن خواندن عثمان بمعنى و به اسلوب جاهليت بوده و براى اهانت و اتهام !
( 2 ) . 5 / 49 .
( 3 ) . 1 / 239 .
( 4 ) . 2 / 422 .