خبر در ميان مردم منتشر شد مخالفتشان شدّت گرفت .
« زهرى » چنان كه بلاذرى در « انساب الاشراف » روايت كرده مطلب را چنين آورده است : « در خزانهء عمومى كيسه اى پر از جواهرات و زيور بود .
عثمان با آن بعضى از افراد خانواده اش را آراست . در اين هنگام او را مورد انتقاد قرار دادند . چون خبر انتقادات مردم به گوشش رسيد در نطقى گفت :
اين مال خداست . آن را به هر كه دلم بخواهد مىدهم و بهر كه دلم بخواهد نميدهم تا كور شود چشم هر كس كه نميتواند ببيند . عمار گفت : به خدا من اولين كسى هستم كه چنين رويه اى را نميتواند ديد . پس عثمان گفت : در برابر من گستاخى ميكنى اى پسر سميه ؟ ! و او را زد تا بيهوش گشت . بعد عمار گفت : اين اولين بارى نيست كه در راه خدا و بخاطر خدا مورد آزار و شكنجه قرار ميگيرم . و عايشه مقدارى از موهاى پيامبر ( ص ) و يكى از لباسها و كفشهايش را بر آورده گفت : چه زود سنت پيامبرتان را ترك كرديد . و عمر و عاص گفت : اين منبر پيامبرتان است و اين جامه اش و اين مويش كه هنوز نفرسوده و از بين نرفته است و شما ( سنتش را ) تغيير داده و بجاى آن سنت ديگرى اختيار كردهايد . در نتيجه ، عثمان چنان خشمگين شد كه حرف زدنش را نمىفهميد . ( 1 )
2 - بلاذرى در انساب الاشراف مينويسد : « مقداد بن عمر و عمار ياسر و طلحه و زبير با عده ديگرى از ياران پيامبر خدا ( ص ) نامه اى نوشتند و در آن بدعتهاى عثمان را بشرح آوردند و او را از پروردگارش ترساندند و خاطر نشان ساختند كه اگر دست از اين رويهء خود ساخته و بدعتهايش بر ندارد بر او خواهند تاخت . آنگاه عمار ياسر نامه را گرفته پيش عثمان برد و تا
هامش
( 1 ) ص 88 .