به سخن ادامه داده گفت : آنوقت ما در حالى كه از خدا مىخواستيم از ما در برابر تو پشتيبانى نمايد و علاوه بر دلائل و مستمسكاتى كه داشتيم دليل و مستمسك جديدى عليه تو بدست آيد ( با نقض پيمانى كه بسته بودى و خدا را شاهد گرفته بودى ) رهسپار ديارمان شديم . به « بويب » - محل ورود كسانى كه از حجاز به مصر ميروند - كه رسيديم نوكرت را گرفتيم و نامه ات را كه مهر تو پايش بود و به عبد اللَّه بن سعد بن ابى سرح نوشته اى گرفتيم و دستور داده اى كه ما را تازيانه بزند و سر و ريشمان را بتراشد و مدتى دراز زندانى كند . اين هم آن نامه ات .
عثمان پس از سپاس و ستايش پروردگار گفت : به خدا نه نوشتهام و نه دستور نوشتنش را دادهام و نه در اين باره كسى با من مشورت كرده و نه از آن خبردار شدهام . من ( محمد بن مسلمه ) و على ( ع ) همآوا گفتيم : راست ميگويد .
عثمان از سخن ما نفس راحتى كشيد . مصريان از او پرسيدند : پس كه نوشته است ؟ گفت : نميدانم . سخنگويشان گفت : گستاخى را در برابرت به اينجا رساندهاند كه نوكرت را با يكى از شترهاى اموال عمومى مسلمان ميفرستند و مهر تو را پاى نامه ميزنند و براى استاندارت چنين فرمانهاى خطرناك و جنايت آميز صادر ميكنند و تو بىخبرى ؟ گفت : آرى . گفتند : آدمى مثل تو نبايد عهده دار حكومت شود . از حكومت استعفا بده زيرا خدا تو را از آن بر كنار ساخته است . عثمان گفت : جامه اى را كه خداى عز و جل بر تنم آراسته بر نخواهم كند . داد و فرياد و پرخاش زياد شد ، چنان كه تصور كردم مصريان پيش از اين كه از خانه اش بيرون روند به او خواهند پريد و كارش را خواهند ساخت . در اين وقت على ( ع ) برخاسته بيرون رفت و من هم تا ديدم او برخاسته برخاستم ، و به مصريان گفت : برويد بيرون . آنها هم بيرون آمدند . من به خانهام رفتم و على ( ع ) به خانه اش رفت ، و محاصره را ادامه دادند تا او را كشتند . »
الغدير ( فارسي ) — صفحة 336
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٣٦