تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
ابو مخنف ميگويد : مهر عثمان نخست نزد حمران بن ابان بود و بعد مروان وقتى حمران به بصره رفت از او گرفت و بدست او بود . جهيم فهرى در اين باره ميگويد : من شاهد كار عثمان بودم و او دربارهء كار عمار صحبتى كرد . بعد آن جماعت ( مصريان ) خوشحال و راضى بازگشتند ( بسوى كشورشان ) . بعد نامه اى يافتند كه به استاندارش در مصر نوشته بود كه گردن رؤساى مصريان را بزند . آنوقت برگشتند ( به مدينه ) و نامه را به على دادند و او پيش عثمان برد و وى قسم خورد كه نه نوشته است و نه از آن اطلاع دارد . على به او گفت : چه كسى را متهم ميكنى ؟ گفت : منشى خودم را متهم ميكنم و تو را اى على متهم ميكنم ، زيرا اين جماعت از تو حرف شنوى دارند و تو معذالك آنها را از من دور نميسازى . مصريان به خانهء عثمان آمده آن را احاطه كردند و به عثمان كه از فراز خانه اش رو به آنها گردانده بود گفتند : آى عثمان ! آيا اين نامهء تو است ؟ او انكار كرد و قسم خورد . گفتند : اين بدتر است . از قول تو چيز مينويسند بدون اين كه تو خبر داشته باشى . آدمى مثل تو نبايد عهده دار امور مسلمانان شود . از خلافت كناره گيرى كن . گفت : من جامه اى را كه خدا بر تنم آراسته برنخواهم كند . و بنى اميه به على ( ع ) گفتند : على ! مردم را عليه حكومت ما شورانده اى و دسيسه چينى و تحريك كرده اى . گفت : ديوانه‌ها ! شما به خوبى ميدانيد كه حكومت يا اين كارها برايم هيچ نفعى ندارد ، و من مصريان را از عثمان دور ساختم و از آنها جلوگيرى كردم و بعد كار حكومت عثمان را چندين بار روبراه ساختم . چكار از دستم بر ميآيد ؟ و سپس راه خويش گرفت در حالى كه ميگفت : خدايا ! از اين حرفها و اتهاماتى كه به من ميزنند پاكدامنم و نيز اگر پيشامدى برايش بكند از خونش پاكدامن و بر كنارم .