عثمان چون به محاصره افتاد نامه اى نوشت و عبد اللَّه بن زبير آن را براى مردم خواند و چنين نوشته بود :
به خدا آن نامه را من نه نوشتهام و نه دستور نوشتنش را دادهام و نه از جريانش اطلاع دارم . و بشما قول مىدهم دست از همهء كارهائى كه سبب نارضائى شما گشته بردارم . بنابراين هر كس را ميخواهيد و دوست ميدارد به استاندارى خودتان تعيين كنيد ، و اين هم كليدهاى خزانه تان تا آن را به هر كس ميخواهيد بسپاريد .
مردم گفتند : ما ترا متهم به نوشتن اين نامه كردهايم . بنابراين كناره گيرى كن !
ابن سعد از قول جابر بن عبد اللَّه انصارى چنين ميگويد : « وقتى مصريان به قصد عثمان رو به مدينه آوردند وى محمد بن مسلمهء انصارى را با پنجاه تن از انصار كه من هم در ميانشان بودم نزد آنها فرستاده و با تقاضاهايشان موافقت نموده خشنودشان ساخت و برگشتند . در راه شترى را ديدند كه متعلق به حكومت بود . آن را گرفته ديدند نوكر عثمان بر آن است . او را تفتيش نمودند و لوله اى سربين در داخل مشك كوچك چرمينش يافتند كه در آن نامه اى خطاب به استاندار مصر بود نوشته كه با فلان چه كن و با آن ديگر چه كن . . . پس آن جماعت به مدينه باز گشتند . عثمان ، محمد بن مسلمه را نزدشان فرستاد حاضر به بازگشت نشدند و او را محاصره كردند » .
روايت تاريخى ديگرى در همين موضوع
سعيد بن مسيّب ميگويد : « عثمان وقتى عهده دار حكومت شد عده اى از اصحاب پيامبر ( ص ) از تصدى وى ناراضى و ناراحت بودند زيرا عثمان خويشاوند دوست بود . وى دوازده سال حكومت كرد . و بسيار اتفاق افتاد كه از بنى اميه