تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
نيستند . ( 1 ) بر جان خويش رحم كن . آنچه را قول دادى و به زبان آوردى بانجام رسان . چون عثمان از مسجد به خانه رفت ديد مروان و سعيد ( بن عاصى ) و عده اى از بنى اميه در آنجا هستند و براى شنيدن نطق او حاضر نشده‌اند . وقتى نشست مروان از او اجازهء صحبت خواست . نائله همسر عثمان به او گفت : حق صحبت ندارى ! به خدا اينها او را خواهند كشت ، و او قولى داده است كه بايد عمل كند و نميتواند آن را زير پا بگذارد . مروان به او پرخاش كرد كه اينها به تو چه مربوط است ! پدرت در حالى مرد كه وضو گرفتنش را بلد نبود . نائله گفت : يواشتر ، مروان ! حرف نياكانم را نزن ، تو غيبت پدرم را ميكنى و به او دروغ مىبندى ، و پدرت جرأت ندارد فضائل او را انكار نمايد . اگر نه اين بود كه پدرت عموى او است و عيبگوئيش به او هم بر مىخورد دربارهء پدرت عيبهائى ميگفتم كه دروغ هم نيست ! مروان كوتاه آمد و دوباره از عثمان پرسيد : حرف بزنم يا ساكت بمانم ؟ عثمان گفت : بگو ! گفت : پدر و مادرم فدايت ! دلم ميخواست كه اين حرفهائى را كه زدى در حال قدرت و تسلط بر اوضاع ميزدى ، و من در آنصورت زودتر از همه موافقت مينمودم و خوشحال ميشدم و در انجامش كمك ميكردم ، ولى وقتى اين حرفها را زدى كه كارد به استخوان رسيده بود و در حال ضعف و بيچارگى بودى ! به خدا اگر به اشتباهكاريت ادامه ميدادى و از خدا آمرزش ميطلبيدى بهتر از اين بود كه زير تهديد از آن كارها توبه كنى . وانگهى ميتوانستى بدون اعتراف به خلافكاريهايت اظهار توبه كنى و دل مردم را بدست آورى . الآن توده‌هاى مردم مثل كوه بر در خانه ات جمع شده‌اند . عثمان گفت : برو با آنها صحبت كن چون من خجالت ميكشم بروم چيزى به آنها بگويم . مروان به در خانه رفت ، و در حالى كه مردم از سر و دوش هم بالا ميرفتند به آنها گفت : چه خبره اينجا جمع
هامش
( 1 ) اشاره به بنى اميه كه آن روز عمدا در مسجد حاضر نشدند .