ابو عبيد ميگويد : در جنگ جمل پاى حكيم قطع شد . پاى خويش را گرفته به طرف كسى كه آن را قطع كرده بود پيش رفت ، و او را چندان با همان پا زد تا به قتل رسانيد ، و در همان حال اين شعر رزمى را ميخواند :
اى جان ! ميارام ! چون بهترين دعوتكننده ترا فرا خوانده است پايم اگر بريده گشت چه باك ! زيرا دست هنوز دارم ! ( 1 )
مىبينيم اين قهرمان سترگ و زاهد ديندار از پيشتازان راه مبارزه با عثمان است و چندان پيش رفته كه ريختن خون او و تشكيل اجتماعات عليه او را جايز دانسته است ، و با وجود همهء اين كارها در نظر آن جماعت « صالح » و « پارسا » است و زبان به ستايش و سپاسش ميگشايند ، و اينكارها صفحهء تاريخ زندگيش را سياه نكرده و در صلاح و پاكى و دينداريش خللى وارد نساخته است . اينها ثابت مينمايد كه عثمان نميتواند زمامدارى عادل و راسترو و بر صراط اسلام شمرده شود !
سخن هشام بن وليد برادر خالد بن وليد
پيشتر ديديم وقتى عثمان ، عمار ياسر را زد تا بيهوش افتاد همين هشام بن وليد مخزومى به او گفت : اى عثمان ! به على ( ع ) چون از او و قبيله اش ترسيدى هيچ نگفتى . ولى در برابر ما گستاخى بخرج داده و عضو قبيلهء ما را آنقدر زدى تا دم مرگ رسيد . به خدا اگر بميرد يكى از افراد مقتدر بنى اميه ( قبيلهء عثمان ) را حتما خواهم كشت . عثمان گفت : اى پسر قسريّه ! كارت به اينجا كشيده است ؟ گفت : هم مادرم از عشيرهء قسرى از قبيلهء بجيله است
هامش
( 1 ) رجوع كنيد به : صفين ، ابن مزاحم 82 - مروج الذهب 2 / 7 - استيعاب 1 / 121 - دول الاسلام ، ذهبى 1 / 18 - شرح ابن ابى الحديد 1 / 259 .