دوستانت نه تنها ترا يارى نداده خوار گذاشتهاند بلكه دشمنت را عليه تو تقويت ميكنند . عثمان راضى شد ، و مرا خيلى دعا كرد . از حضورش بيرون آمده مدتى ماندم . يكوقت عثمان صحبت بازگشت مصريان را كرد و گفت آنها براى كارى آمده بودند اما وقتى اينجا اطلاع پيدا كردند كه جريان بر خلاف آن است كه به آنها رسيده ، برگشتند . خواستم بروم پيش عثمان و بخاطر اين حرف او را سرزنش و نكوهش كنم ، باز گفتم چيزى نگويم . ناگاه يكى خبر آورد كه مصريان برگشتهاند ، و اكنون در سويداء - بفاصلهء دو شب راه تا مدينه از سوى شام - اند . گفتم : راست ميگوئى ؟ ! گفت : بله . عثمان فرستاد پىام . وقتى رفتم معلوم شد خبر به عثمان رسيده كه مصريان الآن به ذو خشب - بفاصلهء يكشب راه تا مدينه - رسيدهاند . به من گفت : مصريان برگشتهاند . با آنها چه بايد كرد ؟ گفتم : به خدا نميدانم چه بايد كرد . اما همينقدر ميدانم كه براى كار خوشايندى بر نگشتهاند . گفت : برو پيش آنها و برشان گردان ! گفتم : نه به خدا ، من اين كار را نميكنم . پرسيد : چرا ؟
گفتم : من براى آنها تضمين كردم كه تو دست از آن كارها بردارى ، ولى تو دست از حتى يكى هم برنداشتى . گفت : از خدا بايد كمك خواست ! من از خانهء عثمان بيرون شدم ، و مصريان آمده در اسواف اردو زدند و عثمان را محاصره كردند . عبد الرحمن بن عديس همراه سودان بن حمران و دو رفيقشان آمدند و به من گفتند : ميدانى كه تو با ما صحبت كردى و ما را بازداشته برگرداندى و قول دادى كه عثمان دست از كارهائى كه ناروا شمرده و ناگوار داشتهايم بردارد ؟ گفتم : آرى . بناگاه ورقهء كوچكى با قلمى سربى در آورده نشانم دادند كه شترى از شتران دولتى را ديديم كه نوكر عثمان بر آن نشسته بود ،
الغدير ( فارسي ) — صفحة 251
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٥١