تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
گفت : خدايرا ! خدايرا ! اى معاويه ! تو از اين دنياى رفتنى به سراى جاودانى خواهى رفت و آنجا از تو خواهند پرسيد چرا ما را كشتى و به چه مجوزى خون ما را ريختى ؟ معاويه پرسيد : دربارهء على چه ميگوئى ؟ گفت : دربارهء او سخنى ميگويم كه تو ميگوئى . مگر ميتوانى از دين على و روشى كه در خدا پرستى داشت بيزارى بجوئى ؟ ! شمر بن عبد اللَّه كه همقبيلهء كريم بن عفيف بود از معاويه خواست كه او را به وى ببخشد . معاويه گفت : او را به تو مىبخشم ولى قبلا يك ماه زندانيش خواهم كرد . پس از يك ماه او را به اين شرط آزاد كرد كه تا پايان حكومت معاويه به كوفه نرود . در موصل اقامت كرد و انتظار مرگ معاويه را ميكشيد تا به كوفه در آيد ولى يك ماه پيش از مرگ معاويه ، در گذشت . معاويه آنگاه از عبد الرحمن بن حسّان نظرش را دربارهء على ( ع ) پرسيد . گفت : شهادت مىدهم او از كسانى بود كه خدا را فراوان به ياد ميآورند و امر بمعروف و نهى از منكر ميكنند و از مردم در ميگذرند . پرسيد : دربارهء عثمان چه ميگوئى ؟ گفت : او اولين كسى است كه در ستم را بگشود و در حق ( و قانون اسلام ) را ببست ! معاويه گفت : خودت را بكشتن دادى . گفت : از آنجهت به كشتن ميروم كه كسى از قبيله‌ام در اينجا نيست . معاويه او را نزد زياد فرستاد با اين دستور كه او از همهء كسانى كه فرستاده اى بدتر است ، بنابراين او را بكيفرى كه سزاى آن است برسان و به بدترين شكلى بكش . وقتى او را نزد زياد بردند به قيس ناطف دستور داد تا او را زنده بگور كرد . ( 1 ) امينى گويد : ملاحظه كنيد تا چه حد در عقيده اش دربارهء امير المؤمنين على ( ع )
هامش
( 1 ) اغانى ، ابو الفرج اصفهانى 16 / 10 - تاريخ طبرى 6 / 155 - تاريخ ابن عساكر 2 / 379 - تاريخ الكامل ابن اثير 3 / 209 .